|
داد و فریادهای عمیق : دقایق آخر دنیا از نوید دزاشیبی
حالتی شبیه به غروب بود در سرزمینی پهناور نه کوهی , نه دریایی فقط جمعیت , جمعیت , جمعیت صدایی میشنوم مرا میخواند در این دقیقه های آخر … همه چیز دیگر تمام شده و راه بازگشتی نیست. تمام زندگیم از جلو چشمم میگذرد به من میگونید : جای ابدی تو مشخص شد اشک در چشمانم نمایان میشود ولی چه سود سیاهی هایی را میبینم که به طرف من می آیند. فقط با خود گفتم : ای خالق اگر تو این گونه می خواهی من راضیم چون من خودم به خودم ظلم کرده بودم. ناگهان صدایی گفت : ایست! سیاهی ها در جا محو شدند. حالا انگار خورشید را دارم میبینم او مرا با همه بدیهایم بخشیده است آری این چنین بود دقایق آخر دنیا و این بود بزرگی خالق ما پس با هم … سبحان الله…سبحان الله…سبحان الله
فعلا Ευαγγελος
|


خرداد ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۶ ب.ظ
faghat midunam ke az in zendegi khastam,hade aghal alan! kash un daghighehaye akhar zudtar baram miresid,kheyli vaghte ke dg nemidunam aramesh chejurie!