بایگانی “نوشته های پیوسته‌ی فارلندیک”

سکوت شب

تقریبا شب شده بود که رسیدم سر کوچه. کوچمون از این کوچه های قدیمی بود که کَفِش هنوز آسفالت نشده و خاکی و پر از سنگ های ریز و گاهی درشت بود. صدای شب منُ بدجور به خودش مبتلا میکنه ، اگه ماه کامل عزیز و دوست داشتنی هم باشه که دیگه محشره. من قدم […]

نامتصل

سالها گذشت و آن که رها شده به سختی فهمید رها بودنش با رهایی متفاوت است سالها گذشت و نا متصل ، اتصالهای نداشته اش را همچنان می ستود فرزند هیچ کس ، آن که نه پدری داشت و نه مادری ، آن که خانواده اش همه جا پراکنده بودند دریافت که رها بودنش زیباترین […]

روز تبریک

شاید سوال شما هم این باشد که یک معمار در چه مدل خانه ای زندگی می کند؟ به عنوان یک معمار همیشه دوست داشته ام و دوست دارم میز و تخت خواب را در یک اتاق داشته باشم طوری که چه در تخت خوابم به فکر فرو می رفتم خیره به سمت پنجره اتاقم بمانم […]

آری با تو هستم ای “او”، چرا پنهان شده ای؟

می گویند آن که دل ربا و فریبنده است سعی می کند تا از نظرها پنهان گردد ، خودش را تا بتواند از نظرها مخفی می کند. دلیل هر چه باشد ناز و کرشمه اش قطعا آخرین دلیلی خواهد بود که آن پاک ترین با فریبندگی خالصانه اش ، خود را مخفی کرده است. زمانی […]

در امیدواری به ادامه روزهای بی انتها

هر گاه به زمان فکر کنم آن را دوست خواهم داشت ، سابقا هر از چندگاهی شب را نیز تجربه می کردم ، ۲۴ ساعت یعنی ۲۴ تا از یک "ساعت" به آن صورتی که می پنداری برای من معنی نداشت. اما چگونه شد که کم کم ۲۴ ساعت، یعنی ۲۴ برابر بیشتر از یک […]

سایه های رنگی

معتقدم این تنها خورشید نیست که سایه خلق می کند. ماه هم می تواند … سایه های ماه سیاه نیستند … آنها رنگی اند … سایه-های رنگی مثل سایه های سیاه مهمان ناخوانده دیوارهای آجری نیستند … آنها جدا نیستند … آنها بر روی دیواری از جنس تار و پود روح آمدمی می افتند. این […]

وَ مَن ایندِکس شُدَم

زمانی که همه چیز در نظرِ اِنسان عادی می نَمایَد آغازِ فراموشیِ تغییراتِ بُزرگی است که در پیرامونِ او در حالِ ایستایی و کهنه شدن هستند. برای نمونه وقتی هر روز به ابرهای آسمان و دِرختانِ کِنارِ خیابان نِگاه می کنم مُتوجه نمی شوم که آن ها دست کم حرفهای زیادی از دیده های خود […]

اگر فقط روز باشد

اگر فقط روز باشد چه می شود؟ اگر به جز دریا روی زمین هیچ چیز نباشد چه؟ تنها گاهی اوقات ابر لازم است تا قدری جلوی نور را بگیرد ، نوری که بی وقفه در حال لَمسِ سَر تا پایِ وجودِ من است ، یا شایَدَم نه … گاهی پریدن در آب و رفتن به […]

من جوابم را گرفتم

«بنشین ، شاخه های درختم را در قلب و مغزت فرو کن بنشین ، تا انتهای امروز منتظر بمان درختها در زمین محکم هستند ، زیر زمین ریشه آنها به هم گره می خورد تک تک ما در کنار هم ، هر ۵ تا یا هر ۷ تا از ما به یک درخت وصل می […]

او کنار چاه می ایستد

شهر ما وقتی ساخته شد که یک چاهِ عمیقِ آب را روی زمینی قدیمی حَفر کردند ، کَم کَم خانه ها دورِ آن ساخته شدند ، چاه را قدیمی ترین نفرِ شهر حَفر کرده است. هنوز هم هست ، او هنوز هم زنده است ، او هر روز با نگاه کردن به ابرها باران را […]

ابتدای مسیر

ابتدای مسیر ساختن یک درخت از آنجایی بود که مرد و زمین تصمیم گرفتند تا درخت را به وجود بیاورند….پس مرد دانه ای در زمین کاشت و زمین هم با جان و دل از دانه محافظت کرد تا اولین نشانه های درخت آشکار گردید….آری….جوانه ای نو سر از خاک درآورد….اما آیا این پایان قصه بود؟ […]

حس بوی بهار

تو را در فصل بهار نظاره می کنم ، نگاهت را به درختی که کاشته ای ، سطلی پر از آب با خودت آورده ای که آن را پای درختت بریزی ، متوجه شدی پای درخت پر از آب است … تعجب کردی ، از چهره ات پیدا بود که تصور کردی آن را قبلا […]

من تنها یک بیننده هستم

بله ، من لیوانی را برداشتم و آن را رها کردم ، لیوان به زمین برخورد کرد و شکست ، رهایش کردم ، افتاد و شکست…لیوان در گذشته ی من بود ، امروز سرم را روی زمین گذاشتم و با یک چشم به جلو نگاه می کردم. لیوانم را دیدم که زمین آن را از […]

او بالهایش را گشوده است

صدای چکشِ تنها شخصی که در حال حاضر برای مدتهاست در حال ساختن است هیچ گاه فضا را با سکوت تنها نمی گذارد. موجودی بلند قد که تمام بساطش روی میز کار سفید رنگش ، با اندازه ای نسبتا بزرگ ، جمع و جور می شود. او می سازد! او هر روز خود را بزرگ […]

شمارش معکوس آسمانی

روزی روزگاری باور کنید در کنار هم با شادی زندگی می کردیم میان هر آنچه از عجایبی که تنفس می کردیم روزی روزگاری باور کنید می توانستیم ساخته ها را خراب کنیم کنار تمام ریشه هایی که در خاک رانده بودیم همیشه سرودهای شاد خواندن برای فرار از سیاهی گذشته نیست، گاهی پشت کردن به […]

خاطرات یک دوره

هیچ گاه افسوس نخورده ام که در دایره ای حرکت می کنم ، بارها دانه هایی کاشتم تا دفعه ی بعد که نمی دانم چه موقع از آنجا عبور می کنم ، درختانی روییده باشد تا مرا محافظت کنند. متاسفانه در دایره ای می روم که خود در مسیر دایره ای حول نقطه ی دیگری […]

بی نام ۱

بی نام ۱ نوای شیون و زاری عده ای که آخرین لحظه هایشان را اجازه دادند زود بگذرد ، حرفهای زیادی برای گفتن خواهد داشت. گاهی حرفهایی را بدون غرض و تنها برای آهنگین بودننشان می نوازم و از نواخته شدنشان لذت می برم…گاهی یک جمله را آن قدر تکرار می کنم تا جمله ها […]

بارْدو

بارْدو نیمه شب ، کودک با عجله لباسش را پوشید و بیرون از خانه رفت . شب بود و روشن ، دید زنی که شمشیری در دستش بود زیر نور ماه ایستاده است ، زن شمشیرش را بلند کرد و در زمین فرو برد و با این کار صدای ناله ای از آسمان شنیده شد […]

رَجعَت

رَجعَت «روزهای نسبتا سختی برای مردم در پیشِ روست. مردم پادشاه را خواهند کشت. مردم نخواهند دانست که اگر قطراتِ شبنمِ صبحگاهی روی برگِ درختان ننشیند، قطعا ۵ پرنده با مکر و حیله آنها را دزدیده اند. پاینده باد نماینده ی خدا که در مرکز زمین حرارت وجودش درختان را سبز نگه داشته است. بترسید […]

افشاگری

افشاگری میز طویلی در تالاری در یک ساختمان بزرگ ، کنار ساختمان های بزرگتر دیگر در شهری که روزی ۵ نوبت با نوایی از طبل و نِی ، مردم را از نو راه اندازی می کند ، وجود دارد. پشت میز تعدادی صندلی گذاشته اند که عده ای پشت آن بنشینند و صحبت کنند. مسیری […]

کدام زمین؟

کدام زمین؟ سن ۲۰ سالگی را که گذراندم ، شروع کردم به سفر کردن به جاهای مختلف و دیدن و شنیدن دیده ها و شنیده های مختلف. چشم در چشم یک "انسان" ، سفرم را آغاز می کردم و هنگامی که هنوز خیره در چشم هایش بودم ، یافته های خود را در سلولی نزدیکِ […]

راه اندازی مجدد

راه اندازی مجدد دو طرفِ یک «دکمه» ، دو عبارت نوشته شده بود ، سمتِ راستِ آن نوشته شده بود «بازیابی کامل» و سمتِ چپِ آن نوشته شده بود «راه اندازی مجدد» ، کنار عبارت دوم یک ستاره‌ی کوچکِ قرمز رنگ هم بود و کمی پایین تر ، جمله‌ی «توجه : همه چیز از نو […]

تنها کودکم

تنها کودکم من و کودکم هر دو برای مدتهاست که تنها زندگی می کنیم. زندگی نسبتا خوبی داریم و گرچه کودکم زیاد شیطنت می کند اما به خاطر اینکه به او توجه کرده ام همچنان زنده و سرحال است. من به دلیل اینکه در خودم احساس جاه طلبی می کنم مجبورم بخشی از روز را […]

نقطه توقفِ من یا شروع حرکتِ مشترک

نقطه توقفِ من یا شروع حرکتِ مشترک چه بِخوای ، چه نَخوای ، معمولا یه بخشی از طول روز گرم و داغه. من برای اینکه دوباره وسوسه نشم خورشید رو ببینم ، توی اتاق قدیمی خودم پشت میزم میشینم، طوری که طبقه-طبقه های نور گرم خورشید از پنجره داخل اتاق میاد و هم من ، […]

مزرعه پرورش انسان

مزرعه پرورش انسان شهر کوچکی در این دنیا وجود دارد ، این شهر در تمام دوران وجود داشته و جای آن نا مشخص است. گاهی این شهر را هم زمان در چند جای جهان شناسایی کرده اند و گاهی هم اثری از آن دیده نشده است. آن چه واضح است این نکته می باشد که […]

«در ادامه به سمت غروب»

«در ادامه به سمت غروب» برق رفته بود، اما چون هنوز روز بود و پاییز، نور سردی از پنجره ها به داخل می آمد که باعث میشد بتوانم ببینم. باران می بارید هم در بیرون از خانه هم در بین ملودیهای موسیقی ای که گوش میدادم، روی زمین دراز کشیده بودم و فکر میکردم. زمان […]

وَرای روشنایی

وَرای روشنایی «انسانی» روبروی «روشنایی» ایستاده بود، برعکس سایرین دوست داشت مستقیم به «روشنایی» نگاه کند، مخصوصا «روشنایی»ای از جنس آفتاب پاییزی.  در زمینی که پر از درخت بود در نزدیک کوه، «انسان» در ابتدای زمین ایستاده بود و مابقی او را خیره می پنداشتند، اما او ابدا خیره نبود بلکه مبهوتِ حقیقتِ دیگری بود. […]

پاد-ساعت-گَرد

چند وقت پیش به موزهای رفتم که تنها یک بخش دیدنی در آن بود، محفظهی شیشهای بزرگ که در وسط آن یک درخت نسبتا بلند وجود داشت.  از پایین درخت گیاه خاردار مارپیچی دور درخت پیچیده و بالا رفته بود و تقریبا از دو سوم قد درخت بیشتر پیش رفته بود و با تمام قوا […]

دیر به خاطر آوردم

حتی در ناگهانی ترین جملات هم حسی نهفته است که هشدار میدهد، پیش بینی میکند، "ناگهان"ای وجود ندارد، برنامه ها نباید فراموش شوند. مثل اینکه بگویی ناگهان صبح شد، درست است که وقتی خواب بودیم به صبح شدن فکر نمیکردیم ولی………………  "ناگهان"ای وجود ندارد. همانقدر که روزی آرزو داشتم پرنده ای را تجربه کنم و […]

حلقه های معیوب مرا خفه نمیکنند

«حلقه ی کج، دورگردنِ من نخواهد ماند» این اولین بار نبود که اینرا گفتم و آخرین بار هم نخواهد بود. اگر من حلقه ای میسازم تا به طرف یک انسان پرتاب کنم، آن را صاف میسازم، چرا حلقه های کج به طرف من پرتاب میشود؟ حلقه را اگر بپذیری تو را می اندازد، تو را […]

شِبهِ تَب

چه عجیب است دیدن پسر جوانی که از مردم بابت در آغوش گرفتنشان انعام دریافت میکند، او در شهر راه میرود ولی در این "شهر"  زندگی نمیکند.  زندگیَش وقتی احساس میشود که برای لحظه ای یک  "انسان"  را در آغوش خود  "گَرم"  احساس میکند.  او معمولا حالتی شبیه تَب دارد.  خود او این طور توضیح […]

برگهایی که دیگر نمی رویند

از کنار درختی رد میشدم که روی آن نوشته شده بود : {زندگی نکردم مگر برای کتاب و درخت} این درخت همان بود که قبلا یکی از آشنایانم که سن و سالی از او گذشته بود داستان آن را برایم تعریف کرده بود. سالها قبل در این شهر، زمانی که هنوز گرگها با لباس خودشان […]