بایگانی “نوشته های بریده‌ی فارلندیک”

دِگَردیسی

کاسه-یِ کوچکی پُر از آب را نگاه می کنم حتی نَفَسهایم می تواند دِلِ ظرف را به لَرزه در بیاوَرَد اَمواجِ رویِ آبِ داخلِ ظرف اَمواجِ قلبِ من است همیشه این را بَرایَش مِثال می زَدم و او در تمامِ مُدت با چشمانِ دُرُشت و نگاهِ سَرد و زیبایش به من خیره می ماند درختی […]

رَقص

دَست در دَستِ هَم می چَرخیدَند آنها زیرِ نورِ تاریکی می رَقصیدَند از دور و بر صدایِ تَشویقِ سَرزنش آمیز ریشه هایِشان می آمد دَست در دستِ هم ، آنها مَحو می شدند یِکی می سوزاند و دیگری ذره ذره جان می داد از دور و بر صدایِ فریادهایِ آنهایی که بزرگتر بودند می آمد […]

من جوابم را گرفتم

«بنشین ، شاخه های درختم را در قلب و مغزت فرو کن بنشین ، تا انتهای امروز منتظر بمان درختها در زمین محکم هستند ، زیر زمین ریشه آنها به هم گره می خورد تک تک ما در کنار هم ، هر ۵ تا یا هر ۷ تا از ما به یک درخت وصل می […]

دو خواهر

امروز نگذار بلعیده شوم…خواهری در آغوش خواهر بزرگش گریه کنان درد دل میکرد خورشید، نوری که تا دیروز زنده مان نگه میداشت چرا امروز عصبانی و ناراحت تر از همیشه فقط میسوزاند؟ زمان گذشت…اما عقربه های ساعت به سمت چپ میچرخیدند ، تنها یک بار ممکن است اتفاق بیفتد، عقربه های ساعت میچرخیدند روزی که […]

فنرهایم بی صدا نخواهند بود

کوکم کردند صداییست که مدتها آن را بلند بلند پخش می کنم اثر چرخش فنرهایم را فراموش نخواهم کرد خواهش می کنم ، خواهش می کنم گوشتان را پاره کنید صدایم را بر روی زخم گوشتان مرهم خواهم کرد کوکم کردند مدتهاست هر روز خودم را بازبینی می کنم اگر چرخ دنده هایم پوسیده نبودند […]

با خوشحالی تمام می شویم

کمک می کنی پنجره را باز کنم؟ با خوشحالی تمام می شویم…هر دو با هم تو دائم دودهای رنگی را نگاه می کنی هر دویمان فهمیدیم که گناه کاریم کمک میکنی دیوارها را بخراشیم؟ صبر کن…تمام دکمه ها را فشار می دهم سیاهی هایم را روی تو بالا می آورم با خوشحالی تمام می شویم…هر […]

تکرار

تکرار تکرار ، تکرار ، تکرار از اولین برخورد نوازشگونه ی نور خورشید با خود تصمیم گرفتیم تا جلوی طوفانهای هر روزمان ، نه … ، جلوی بوجود آورنده ی طوفان در درونمان  سدی بسازیم و آن را مهار کنیم موفق هم شدیم ولی شب که رسید ما دیگر سد نبودیم ، خود طوفان شده […]

هستیِ ماه به هویداییِ آن نیست…

هستیِ ماه به هویداییِ آن نیست… فرض که برای حتی مدتی کوتاه ، بیرون از خانه نشسته باشی و ماه ، نه کامل ، حتی قسمتی ، بارِقه ای ، از نورِ آن در آسمان نمایان باشد آیا آن قدر از لحظه ی بعدِ خود مطمئنی که لحظه ای چشم از آن برداری؟ لحظاتِ آینده […]

ستاره های روز

ستاره های روز بُگذار زمین را آب فرا بِگیرد و ستاره ها در روز هم معلوم باشند بگذار خورشید همه چیز را سیاه نمایان کند چون زمینی دیگر وجود نخواهد داشت تا روی آن بایستیم اما باز هم خواهند بود ساختمانهایی که از آبها بلندتر باشند هدف ما دیگر خورشید نخواهد بود سیاهی روز هم […]

آرام بخش

آرام بخش آرام بخشی وجود ندارد مُسَکن ها خورده می شوند بی آنکه بدانیم مثل آهن ربا دردهای امروز را برای فردا جذب می کنند آرام بخشی وجود ندارد حتی با خوردن آرام بخش هایی که تورا می شنوند چگونه می توان از دردِ فراموشی و عادتِ اجباری گریخت؟ آرام بخشی وجود ندارد کلامی که […]

پرنده یا چی؟

پرنده یا چی؟ یه پرنده با بالهای سیاه هم پَرَندَس پرنده ام،من میپَرَم گنجشک و کبوتر و پرستو هم میپَرَند ولی من از اینها نیستم هنوز معلوم نیست که چی هستم من بالهام سیاهه و بزرگ گنجشک و کبوتر و پرستو ظریف و نازَند ولی من از اینها نیستم تصویرم تو آینه جا نمیشه که […]

Circular Beings

Circular Beings a being inside a circular one it acts like a cycle it thinks like a circle Does it mean that we are all a being? Does it mean that we were like this before? a being in beings it created circular reflections cycles, no more cycles They bring us choices Choices, no more […]

من دقیقا نیستم

من دقیقا نیستم آینه برای من نیست تصویر خود را از حفظم میز من آینه ی من شده است نیازی به نور ندارم آینه برای من نیست کاغذم را خط خطی میکنم مرا نشان خواهد داد آینه ام خراب شده دقیقا مرا نشان میدهد من دقیقا نیستم تصویر آینه شفاف نیست تنها نور آن زیاد […]

صدای زنگ زدگی نمیدهم

سرت را نزدیکم آوردی چه صدایی شنیدی؟ سرت را روی سینه ام بگذار صدای زنگ زدگی ام را بشنو صدای فاصله های نامطبوع برایت خبر خوبی دارم گریه ام تمام شد بعد از یک هفته گریه ام تمام شد تو دیدی که آوایی مبهم از دهان من نواخته شد به گمانم نفوذ اشک در وجودم […]

(برگه آزمایش)

(برگه آزمایش) آن روز که درون دایره ای زندگی کنم آن روز،حال دیگری خواهم داشت تکه های وجود مرا تقدیم کردم آنها را نمونه برداری کردند من جواب آزمایشم را بدون هیچ درنگی خواندم نیاز به مراقبت ویژه درون یک دایره برگه آزمایش من شرح حال کنونی من نبود تاریخ روی آن از چندین سال […]

حُکمِ بودنم

حُکمِ بودنم ناپدید که میشوی حضورت پررنگ تر میشود مُهر که بر دهانت میزنی آوایت گوش مرا بیشتر پر میکند ناپدید که میشوی پیدا کردنت دشوار میشود گاهی جایی نوری نارنجی و قرمز و سبز مرا از وجودت آگاه میسازد تار و پود ذهن مرا از رنگها پاک کردم و فقط جملات آخر تو ماند […]

ساعت وارونه

ساعت وارونه ساعت برای من وارونه میچرخد من اغلب به آن دقت میکنم گاهی کاملا به یقین میرسم که ساعت برای من وارونه میچرخد ساعت من از هر ساعتی بیشتر کوک داشت ساعت من از هر دو طرف ساعت را نشان میداد ساعت من به جای عقربه،اعداد چرخان داشت امروز ساعت من نیست با نمایش […]

سَرِ من پناهگاه من است

سَرِ من پناهگاه من است سَرِ من خانه ی تنهایی هایم نیست سَرِ من زندان فرار از به اصطلاح آزادیهایم نیست سَرِ من پناهگاه من است سَرِ من دروازه ی ورود من به دنیای من است اما در دنیای من همه بی سَرند سَرشان را در بیرون جا گذاشتند و در آنجا همه فقط دایره […]

من می تراوشم

من می تراوشم امروز می تراوشم اما هر روز نمی توانم تمام سعی من این بود که چشمه باشم اکنون ظرفی هستم که گرچه جا زیاد دارد ولی محدود است میخواهم بتراوشم اما هر روز نمیتوانم بیم خالی شدن دارم و ترک خوردن بگذار خالی شوم شاید تو چاه عمیقِ تراوشِ من هستی بگذار خاموش […]

کودک پیری شدم

مردن نمیخواهم اما فرقی هم بامرده ندارم خودکشی گناه است دِگرکشی آیا گناهتر نیست؟ شخصی خودِ دیگرش را میکشد دیگری،خود را برای،دیگری،میکشد و دیگری،دیگری را،برای خود و دیگری که،دیگری را،میکشد برای جُرمِ دیگری بچه هامان راحت نمیخوابند آنها مردگان و کشندگان فردایند و کودک دیروز من دیگر دستش را به دست کسی نمیدهد زیرا که […]

جمجمه ام را…….

بوسه هایت مرا دیوانه میکند نه به اندازه خنده های کودکانه ات کودکت دست مرا رها نمیکند کودکم دست تو را رها نمیکند و کودکانمان در دامان یکدیگر بزرگ شدند برایت از دستهای آشنا گفتم و تو از آشنایی دیرینه ات با من وقتی که خورشید پشت درخت مخفیانه نگاه های ما را دنبال میکرد […]

تعلق باله

ماهی مریض با من درد و دل میکرد ماهی مریض برای من حرّافی میکرد ماهی مریض از صبح تا شب آرزو میکرد ماهی مریض تصویر بهشت را برای من ترسیم میکرد "ایکاش باله نداشتم و ایکاش تعلق نداشتم" ماهی مریض اینجوری حرف خود را بیان میکرد "من خورده ام باله های ماهیهای بسیاری را" "من […]

آیات کودکانه ام

ساعتی داشتم (۱) زمان آن را به عقب بردم (۲) و من خودم می دانم دلیلم از این عمل چه بود (۳) راهی دوردست ها شدم (۴) در زمین می گشتم (۵) درختی را یافتم (۶) برایم آشنا بود (۷) مرا چیزی گفت که برایم جالب آمد (۸) من نیز شاخه ای جوان از آن […]

نسبت من با …

قصدم این نیست تا به درد بیاورم سرت را اما نمیفهمم نسبت خیلی چیزها با خودم را وقتی به دور و برم نگاه میکنم اصلا نمیفهمم نسبت خیلی کَسان با خودم را بسیار به عقب بازگشتم و دیدم نسبت های بی مناسبت را فهمیدم که اصلا نمیفهمم نسبت خودم را با کارها با فکرها با […]

درختان همبازی من بودند

روزها که خسته می شدم کنار درختان می رفتم با هر وزش باد آنها برایم دست تکان میدادند با هر وزش باد آنها اشاره می کردند که نگاهی به آسمان بیندازم آنها را دوست داشتم ، آنها را دوست دارم آنها همبازی های خوب من بودند زمانی که مرا تشویق به نگاه مستقیم به نور […]

روی بمب ساعتی

این گونه تصور کردیم چون دلمان می خواست این گونه ساختیم چون دلمان می خواست ما را عنایت فرمودند و ساختند ما را ، آن جوری که می خواستند و آن جوری که دستشان رفت که بسازند اما من دیدم از بین شاخه های درخت و از حفره-ای که در میان ابرها بود دیدم که […]