|
تناسخ از نوید دزاشیبی
با معشوقه ام از روی پل عبور می کردیم به سمت هاله های نورانی گویی که قبلا هم این جا بوده ایم با هم از گذشته ها صحبت کردیم و من احساس میکردم همه جا آبی است
آیا ما فقط همین یک بار زندگی میکنیم؟ این مهم نیست…اگر فرصت ها تکرار نشوند ، آیا حداکثر استفاده را کرده ایم؟
مسیر خود را روی پل ادامه می دادیم سرگرم صحبت…گذشت وقت را احساس نمی کردم. مدام به من می گفت که دفعه قبل هم که این جا بودیم تو همین کار را کردی
آیا ما فقط همین یک بار زندگی میکنیم؟ این مهم نیست…اگر فرصت ها تکرار نشوند ، آیا حداکثر استفاده را کرده ایم؟
داشتیم به آخر پل نزدیک می شدیم حالا وجود هاله ها را در اطرافم حس می کردم او به من گفت که وقت رفتن فرا رسیده خونریزی سر او دیگر شروع شده بود اشک و گریه زاری من هم تاثیری نداشت تنها جمله ای که گفت این بود: "همیشه احتمال بده که این بار ، دیگر آخرین بار است" دوباره هاله های نورانی و این بار آخرین باری بود که او را دیدم
آیا ما فقط همین یک بار زندگی میکنیم؟ این مهم نیست…اگر فرصت ها تکرار نشوند ، آیا حداکثر استفاده را کرده ایم؟
Ευαγγελος
|


