یک بشقاب سرما

دکمه های کُتَم باز بود ، من احساس کردم سَرمایِ من همه جا را یَخْبَنْدانْ می کند ، لباس من با همه‌ی ضخامتشْ خود عایقِ خوبی بود که یَخ های تار و پودَم همیشه بمانند.
اِشْپْرینْگْ برای من روزی بود که یخ ها همه آب می شدند ، آن قدر آب می شدند که روی صورتم جاری و سرازیر روی زمین     می ریختند.
روز اول اِشْپْرینْگْ با خنده‌ای بلند گریستم اما امسال سال کَبیسه بود. برای آن کس که می نویسد پِنّیِ آبیَش یادآورِ آبی است که از لابه‌لای سرش سرازیر شده و روی زمینِ کاغذی ، رودخانه‌ای کلمه‌وار را درست می کند. آیا حاضری جرعه‌ای آبِ رودخانه را مهمان من باشی. تو میدانی که درختان اِشْپْرینْگی مَدیونِ آبِ رودخانه‌یِ کلمه‌وارِ من است پس مهمانِ من باشْ.
پرنده ها رویِ درختانْ خوشحالتَرَنْدْ پس مهمانِ من باشْ.
گفتم امسالْ سالِ کَبیسه است ، دانه های یخْ گِریسْتَمْ ، بینائیَم منجمد شد ، ولی دانه ها باز هم آب می شوند ، رودخانه همچنان پا بر جا خواهد بود ، مهمان من باش ، بیناییِ منجمدْ شده‌یِ من، چشمِ منْ، زیبابینِ منْ شده است، کُتِ من دکمه نداشت، هوای سردِ منْ سَرْدْ است اما آن را به فضا می بخشم ، یک بشقابْ هوایِ سَرْدْ مهمانِ من باشْ.

نوید دزاشیبی
۱۷/۱۱/۹۱
ساعت ۲۲:۳۰