کدام زمین؟

کدام زمین؟


سن ۲۰ سالگی را که گذراندم ، شروع کردم به سفر کردن به جاهای مختلف و دیدن و شنیدن دیده ها و شنیده های مختلف. چشم در چشم یک "انسان" ، سفرم را آغاز می کردم و هنگامی که هنوز خیره در چشم هایش بودم ، یافته های خود را در سلولی نزدیکِ معلوم ترین رَگِ گردنم ذخیره می کردم. این سفرها را تنها با "انسان" انجام ندادم ، بسیار شده بود که درختی را در آغوش می گرفتم و در تَرَکهای روی پوستش نجوا می کردم که راز خود را به من بگو و چیزی که بارها از این گفتگوها دستگیرم شد این بود که آنها بسیار فکر می کنند و فعل و انفعالات مغز آنها که در ریشه‌ی آنهاست ، هر از گاهی که تحمل آنها کم می شود ، به صورت شیره هایی شیرین بیرون می زند و خوشا به سعادتشان که استفراغ فکری حاصل از بی‌تابی‌شان در نگه داری رازشان ، غذای مورچه ها و موجودات ریز زحمتکش دیگر می شود.
دوره‌ی این سفرها که تمام شد مجبور به کار اجباری "رو" و "زیر" زمین شدم. مدتی را زیر زمین های نزدیک کوه کار می کردم ، وظیفه ام نگهداری و تمیزکاری ریشه‌ی گیاهان بود ، در آنجا موشهای زیادی را دیدم که قریب ۲۰ سال در زیر زمین خود را جُدای از فضای روی زمین پرورش می دادند و آنها اصلا و ابدا نا آشنا به فضای بالا نبودند ، بسیاری اوقات که خسته می شدم ، پیش آنها می رفتم و با کودکان آنها بازی می کردم. بازی ما به این صورت بود که برای مدت یک نصف روز سعی میکردیم همدیگر را واقعا دوست بداریم و خود را نه!
در تمام مدتی که تنها در سفرهای خود بودم با تنها دوستی که داشتم یافته ها و افکارم را مطرح می کردم. او نازنین ترین موجودی بود که تا به حال دیده بودم گرچه اورا نمی دیدم!
حرفهایم را فکر می کردم و او هم حرفهایش را به من ، فکر می کرد و حرفها در کف دست چَپمان که مستقیم به قلب متصل است ، نمایان می شدند.
و نزدیک ظهر یکی از روزهای سرد آخر هفته در پاییز اعلام کردند که کار تو تمام شد و باید روی زمین گردش کنی و مربی طبیعت تو را آموزش دهد ، من تنها وسیله ام که قسمت بالایی کاسه سرم بود را برداشتم ، آن را جدا کرده بودم تا در زیر زمین که حرفها راحت در مارپیچ مغزم جلو نمی رفتند ، حداقل هوا بخورند! و البته از آن قسمت جدا شده به عنوان ظرفی برای خوردن شیره‌ی ریشه‌ی درختان هم استفاده می کردم.
در بالای زمین همه چیز فرق داشت ، فضای کنترل شده را بهتر احساس می کردم ، پر از زیبایی هایی بود که چندین سال آنها را یادم رفته بود. همه چیز واقعا زیبا بود ، برگ هایی که به حق ، به اختیار خود نمی افتادند ، درختانی که با هر نوازش باد دست تکان می دادند ، از دور که آنها را می دیدی مسیرهای مُوَرَب و ضخیم نورانی را روی آنها میدیدی و نزدیکتر که می شدی متوجه می شدی که ماری دور آن درخت پیچیده است.
و برادرانی که در کنار کوه قربانی های خود را پیشکش می کردند و در بالای کوه مرد نجاری که مشغول ساختن وسیله‌ای غول پیکر بود و آن طرف تر شهری که در چشم به هم زدنی نابود شد که انگار از ابتدا وجود نداشته و مردی که در زمین مورد علاقه اش طلا جستجو می کرد و دستگاه طلایابش را بعد از هر بار کند و کاو ، حتی اگر این کند و کاو بی نتیجه بود ، در آغوش می گرفت و از کثافات تمیزش می کرد و می گفت اگر این دستگاه را کثافت فرا بگیرد پس چگونه می توانم به آن اعتماد کنم؟
از او پرسیدم که آیا خسته نمی شوی از بس که طلا را می جویی و نمییابی؟ پاسخ داد : این که در کدام زمین به دنبال طلا میگردی مهم است و اینکه به وسیله‌ات اعتماد کنی و او را از کثافات پاک نگه داری ، مطمئنا می توانستم وجود طلا را منکر شوم ، اما من رسالتم در دنیا این است که اعتمادها به دستگاه از بین نرود. دستگاه ممکن است اشتباه کند اما تنها وسیله‌ی مورد اعتماد است.
کف دستم را نگاه کردم و حرفهایم را به دوستم ، فکر کردم. احساس کردم نور سوزاننده‌ای او را می سوزاند ، تصمیم گرفتم به احساساتم اعتماد کنم و او را با خود از سرزمین سوزان به سرزمینی ببرم که هیچ گاه نور سوزاننده قادر به یافتن ما نباشد ، در سرزمینی که نور ملایم و مهربان و نوازشگر دوستم فضا را روشن می کند ، حرفهایم را به او ، فکر کردم……………

 نوید دزاشیبی

۱۱ آذر ۹۱