پاد-ساعت-گَرد

چند وقت پیش به موزهای رفتم که تنها یک بخش دیدنی در آن بود، محفظهی شیشهای بزرگ که در وسط آن یک درخت نسبتا بلند وجود داشت.  از پایین درخت گیاه خاردار مارپیچی دور درخت پیچیده و بالا رفته بود و تقریبا از دو سوم قد درخت بیشتر پیش رفته بود و با تمام قوا در سمت چپ تنهی درخت فرو رفته بود.
زمین در درون محوطهی «موزه» اینطور بود که انگار حبابهایی سعی کرده بودند به سطح آن برسند و بترکند اما در تلاش خود ناکام مانده بودند. این «موزه»، که البته موزه نبود و ما به آن موزه می گفتیم، از سه طرف بین ساختمانهای بزرگ شهر قرار داشت و از طرف دیگر که سمت چپ آن می شد، نزدیک بود به خرابهای که می گفتند قدیمی ترین زمینی که تا به حال بشر دست به آن نزده است، در آنجاست.
ساعت بزرگ کهنهای روی بخش داخلی دورترین دیوارِ زمین بزرگ نسبت به «موزه» وجود داشت که از پشت دیوارهای «زمین» قابل دیدن نبود، من گاهی اوقات به منزل یک خانم سن و سال دار در بالاترین طبقهی ساختمان شمالی «موزه» میرفتم.  از پنجرهی گلخانهی شخصیاش که درست مشرف به «زمین» بود می توانستم ساعت را ببینم.  ساعت زیاد تزئینات و متعلقات نداشت، یکساعت خیلی بزرگ روی سطح داخلی دیوارِ «زمین» بود. علت اینکه دوست داشتم به ساعت نگاه کنم این بود که گاهی می دیدم کار میکند و گاهی می ایستد، یکبار با فاصله زمانیِ نه خیلی زیاد، دوباره برای دیدن ساعت رفتم، ساعت حرکت نمیکرد ولی زمانی متفاوت و کمتر از زمان دفعهی پیش که آن را نگاه می کردم را نشان میداد. بعید میدانستم این همه زمان گذشته باشد.
در مورد خانم صاحبخانه زیاد نمیدانم، همین قدر که عاشق گل وگیاه بود و درختچهای داشت هم قامت و هم هیکل خودش که به آن زیاد رسیدگی می کرد.  می گفت : «این درخت سالهاست تکیه گاه من بوده و برای همین خیلی دوستش دارم.»
چه زمانهای زیادی را که صرف نگاه کردنِ آن ساعت کردم، چرا و قتی که عادت میکنیم تا به یک نقطه یا یک جهت نگاه کنیم، عوض کردن زاویه دید و یا حتی نقطهی مورد تمرکز همیشه مشکل است؟ من واقعا به اینکه دلیل این مشکل، چه چیزی میتواند باشد فکر نکردهام ولی آن را تجربه کردهام.  بالاخره تصمیم گرفتم به سمت پنجرهی جنوبی خانهی آن خانم بروم و پایین را نگاه کنم، در نتیجه «موزه» را میتوانستم از بالا ببینم . وقتی نگاه کردم اثری از درخت نبود، من تصویر زمینی را میدیدم که حبابهایی به رنگ نارنجی و قرمز و سبز از آن بیرون میزند. از آن خانم در این مورد پرسیدم. معمولا زیاد با هم صحبت نمیکردیم به این دلیل که او عادت داشت ساعتها، جلوی درخت بایستد و بدن خود را با شاخه های تیز درختِ خود خراشیده و با رنگ خونین تزئین نماید و بیشتر وقتش را با درختش سپری میکرد. اما این بار مجبور بودم خلوتش را به هم بزنم و از او سوالم را بپرسم، به من نگاه نکرد و همانطور که با درختش صحبت میکرد دستش را برد سمت خاک گلدان بزرگی که درخت در آن زندگی میکرد و کاغذی که از برگ درست شده بود را از زیر خاک بیرون کشید و به من داد و مرا با دستش به سمت مخالف خودش یعنی سمت پنجره راند. روی برگ دقیقا با سه رنگ نارنجی، سبز و قرمز سه بار نوشته شده بود :
«اینکه عَرش کجاست را تو نمیدانی، اینکه سُقوط است یا صُعود را تو نمیدانی»
من میتوانستم بفهمم، وقتی میمیری یا وقتی به دنیا می آیی به هر حال در این دنیا نیستی، از کجا معلوم ما در دنیایی دیگر نمیمیریم تا به این «دنیا» بیاییم؟ یا وقتی در این دنیا میمیریم در جایی دیگر به دنیا نیاییم؟
پس این همیشه بستگی دارد به اینکه از کدام جهت نگاه میکنیم، مثل راهِ راست، راه راست را اگر بین دو نفر که روبروی هم ایستادهاند بگذاری ، چه میشود؟ برای یکی از آنها میشود راهِ چپ!
خلاصه، منطقی یا غیر منطقی، به سمت پنجره رفتم، شاید دلیل این کار من فقط آن نوشته نبود، ذاتا دوست دارم ثابت کنم که سقوط میتواند صُعود باشد.  و سقوط چیزی نیست که به صورت مطلق تعریف شدنی باشد.  پنجره را باز کردم و دوباره حبابهای رنگی را دیدم و نوشته ها یادم آمدند.  پایین پریدم، برای من خیلی زمان زیادی نگذشت تا به حبابها برسم.  در دریایی از حباب رنگی فرو رفتم و به اندازهای که احساس کنم نفس نکشیدنم باعث بالا رفتن ضربان قلبم شده است، خودم را در محوطه «زمین» دیدم.  در حالی که آویزهای پایین ساعت، جلوی صورتم بودند.
بلند شدم و ساعت را نگاه کردم.  واقعا ساعت خاصی نبود، یک ساعت سادهی بزرگ.  مثل اغلب اوقات ساعت ایستاده بود، روی دیوارهی سمت چپِ قسمتِ چوبی زیر ساعت یک قسمت اضافهی مکعبی بیرون زده بود که فکر میکنم دکمه های کنترل کننده آن بود، چیزی که به ذهنم رسید چنین چیزی بود، البته بی شباهت به نوعی کار چوبی و تزئینات چوبی هم نبود اما به این دلیل که تقارن نداشت و در طرف دیگر چنین چیزی را نتوانستم پیدا کنم حدس زدم که ممکن است کاربرد دیگری هم داشته باشد.
اکثر دکمه ها فقط ظاهری بودند! و یا حداقل من نتوانستم آنها را بچرخانم یا فشار دهم. به غیر از دو دکمه که یکی فشاری و دیگری به چپ و راست قابل چرخش بود.
بی درنگ دکمهی اول را فشار دادم، متوجه حرکت خاصی نشدم برای همین دکمه دوم را به سمت چپ آنقدر چرخاندم تا صدای کلیکی که فکر کنم حاصل از برخورد دو فلز بود شنیده شد.  عقربهی ثانیه شمار حرکت میکرد و جالب اینکه «پاد-ساعت-گرد» میچرخید.
کمی ایستادم، در حال فکر کردن بودم و خواستم حرکت کنم که احساس کردم عقب-عقب راه میروم.  هر چیز که اراده میکردم را برعکس انجام میدادم.  اراده کردم بنشینم، تصمیم هم گرفتم و خیلی طبیعی به بالا پریدم، به اندازه قد ساعت به هوا پریدم به جای این که به سمت زمین برگردم، دیدم فقط رنگهای سبز و نارنجی و قرمز دور و بر من را گرفته و بعد کنار پنجرهی طبقهی آخر ساختمانی که در شمال «موزه» قرار داشت، پشت به پنجرهی جنوبی خانه، خانم سن و سال دار صاحبخانه را دیدم که خیلی طبیعی راه میرفت و رفتار میکرد، تنها احساس کردم برعکس نفس میکشد، اول بازدم و بعد دم…..
هیچ چیز خراب نبود، راه میرفتم، حرف میزدم، میخندیدم ولی همه چیز از آخر به اول و یا برعکس بود یا در واقع از آخر شروع میشد…. من خندیدم، بعد حرف خنده داری در ذهنم آمد و بعد صدایی که حرف خنده دار میزد را از رادیو شنیدم.
در کُل، در زندگی، من نمیدانم ابتدا شب بوده است یا روز، ولی در حال حاضر طوری شده بود که انگار غروب، طلوعِ برعکس بود و طلوع، غروبِ برعکس.
من ابتدا خیلی در گیر این مسائل و رفتارهای برعکس بودم . اما واقعا اکنون بعد از گذشت چندین سال یادم نیست که چه شد، ولی همه چیز خیلی طبیعی است، همه طبیعی زندگی میکنند و زمان میگذرد.  حتی یادم هست که خانم صاحبخانهی آخرین طبقه ساختمان شمالی «موزه» پیرتر و پیرتر شد و مُرد.  و مشخصا من هم بزرگتر شده ام.  اینکه شب،روز میشود یا روز، شب میشود اصلا تاثیری در زندگی من نداشت.
بعد از گذشت این همه سال، نمیدانم شاید چندین بار جهت ها دوباره عوض شدند اما واقعا زمان مسیر خودش را طی کرد حتی «پاد-ساعت-گرد»، طی شدن زمان چیزی جز عقب و جلو شدن در زمان است به هر حال یک شمارندهی کلی برای زمان هست که باید بگذرد حتی وقتی روزهایی مدام تکرار میشوند.  همینکه میدانم ذره ذرهی زندگی ام چرخههایی دارد که از آخر به اول و از اول به آخرِ آنها فرقی ندارد.  همین برای من کافی است.
و نمیدانم آیا دنیا هم آخر آن، اولِ آن است یا خیر؟ شاید انفجار بزرگ آخر دنیا بود و اول دنیا جور دیگری است و شاید خدایی که از ازل بوده، قرار است روزی در ابد بوجود بیاید…….

نوید دزاشیبی 

۲۳/۷/۹۱