وَ مَن ایندِکس شُدَم

زمانی که همه چیز در نظرِ اِنسان عادی می نَمایَد آغازِ فراموشیِ تغییراتِ بُزرگی است که در پیرامونِ او در حالِ ایستایی و کهنه شدن هستند. برای نمونه وقتی هر روز به ابرهای آسمان و دِرختانِ کِنارِ خیابان نِگاه می کنم مُتوجه نمی شوم که آن ها دست کم حرفهای زیادی از دیده های خود را سالهاست که در دلشان نگه داشته اند. من از جایَم بُلند می شوم، در را باز می کنم و بیرون از خانه خودم را وسطِ دنیایِ تِکراری-ای می بینم که در هر نگاهِ من حرفِ تازه ای برای گُفتن دارد. اما منظورِ «مَن» چیست؟
تمامِ این جملات را مُدام با خودَم مرور می کنم، امروز حس می کنم تمام چیزهایی که دور و بَرَم می بینم سِنشان بیشتر از آن است که من فکر می کنم. دیروز درخت جلوی خانه ۲۷ سال داشت اما امروز که به آن  نگاه کردم به جُراَت می توانم بگویم ۴۰ سالگی-اَش را تَمام کرده است.
در راه به نظرم رسید نسبت به روزهای عادی رفت و آمدِ کمتری در خیابان وجود دارد. ساعَتَم را نگاه کردم، ایستاده بود … به راهَم ادامه دادم بعید نبود بایستَد خیلی وَقت بود سعی می کرد در زمانی خاص بایستد… ساعت با من جلو نمی رفت، البته اگر بی طَرف قِضاوَت کُنم شاید هَم مُقصِر من بودم، شاید من تُند و سَریع راه می رَوم و ساعت خَسته می شود. ساعتها هم خَسته می شوند. بلی، ساعَتها هم خَسته می شوند … اگر تنها رَهایشان کنیم، اگر تنها در مسیر خود جلو برویم.
بویِ گَرد و غُبار و کِثافت را حس می کنم. گوشیِ موبایلَم را که از صُبح در دَستَم بود، نِگاهی می اَندازم، آن هَم خاموش است. در شانه دست راستَم شدیدَن احساسِ کِرِختی و کوفتِگی می کنم. وقتی به موبایلَم خوب نگاه کردم مُتوجه شدم چِقدر غُبار گرفته، سعی کردم با سَر-آستینِ پیراهنَم روی صفحهیِ آن را تَمیز کُنم اما اَبَدَن تمیز نشد، بویِ گَرد و غُبار نَمناک از تمام وجودم احساس می شُد. خودَم را در شیشهیِ یک مغازه بَراَنداز کردم …
دقیقَن ۱۳ سال بَعد را دیدَم با سَر و رویی غُبار گِرفته مُتوجه شدم تمامِ وجودم و مخصوصَن رویِ سَرَم پر از گَرد و خاک است. گرد و خاکی قدیمی. ناگهان یادِ آخرین باری که به خواب فرو رَفتَم، اُفتادَم … فکر می کردم دیشَب بود اما نمی دانم چرا احساسم زمانی دورتَر از آن را به مَن اِلقا می کرد. فورَن به خانه برگَشتَم واقِعَن همه جا غُبار آلود و کَثیف بود. شارژِرِ گوشیِ موبایلم در بَرق بود. با این همه خاک بعید می دانستم کار کُند اما خوشبختانه برق هنوز جریان داشت، شاید جریانِ برق در آن لحظه تنها عاملی بود که اندکی باعثِ خوشحالیِ من شد کَمی صبر کردم، دُکمهیِ کناریِ آن را نگه داشتم، لَرزه ای کرد … روشن شد. مُنتَظر ماندَم تا تمامِ آن چه درونِ حافظه اش بود را بالا آورد. به صفحهیِ تَماسهایَم رفتم ، آخرین تماس ، یک شماره-یِ ناشِناس بود. سعی کردم به آن شماره زنگ بِزَنَم اما مِثلِ اینکه سیم-کارتَم قَطع شده بود. پیغام آمد "خطِ شما به علت عَدمِ استفاده-یِ طولانی مُدت ، قطع شده است" تاریخِ زیرِ پیغام را خواندم و تنها لحظه ای مَکث کردم، دوباره صفحه-یِ تَماسهایَم را نِگاه کَردم تاریخِ پیام و آخرین تماسی که دریافت کرده بودم ۱۳ سال اختلاف داشتند.
فهمیدم آن به اصطلاح "دیشبی" که به خواب رَفته بودم ۱۳ سال پیش بوده است. اما این ۱۳ سال چگونه می توانست بُگذرد؟ … مُطمَئِن نَبودم، آیا قبل از به خواب رَفتنم بیدار بودم؟ بُلند شدم و گوشی و شارژِر را درونِ کِشویِ میزَم گُذاشتم، همان میزی که ۱۳ سال پشت آن سرم را روی دستِ راستَم گُذاشته بودَم و در خوابی عمیق زندگی ام را به امروز رِسانده بودَم.
اَندَکی خودَم را تِکاندَم تا کَمی از گَرد و خاک از سَر و رویَم بریزد. دوباره به سمتِ راه و جاده-یِ هَر روزَم رَفتم، همان جاده ای که انتهایِ آن آرشیوی از تمامِ آدم هایی که می شناختَم وجود داشت، آن ها مشخص بود چه کسانی هستند و چه کار می کنند، صبح تا شب و شب تا صبحِ آنها برنامه ریزی شده و نوشته شده بود، آنها دسته بندی شده بودند….دسته بندی شده بودند تا با هم اشتباه گرفته نشوند.
قَطعَن مَرکزِ کُنترُلی وجود داشت ، جایی که هر کس را پیدا می کرد در آن جا دسته بندی اش می نمود ، من هم تصمیم گرفتم تا دَسته بَندی شَوم مانندِ بسیاری که می شِناختَم، آن هایی که هر روز قُلاب یا چَنگالی از ثانیه هایِ رَوَنده-یِ زمان را به وُجودِشان آویزان می کنند و سِپَس قِسمتی از وجودِشان را همراه با آن قُلاب در آرشیوِ زمان رَها می کنند … آنها رَفته رَفته ایندِکس می شوند. حَل می شَوَند، مَحو می شَوَند …
آن ها ایندِکس می شَوَند…
به ساختمانِ مَرکَزِ کُنترُل رِسیدَم، فَریاد زَدَم: «مَرا هَم ایندِکس کُنید … مرا هَم ایندِکس کُنید»

نوید دزاشیبی
۲۳ آبان ۹۳
۲۳:۵۲ شب