وَرای روشنایی

وَرای روشنایی


«انسانی» روبروی «روشنایی» ایستاده بود، برعکس سایرین دوست داشت مستقیم به «روشنایی» نگاه کند، مخصوصا «روشنایی»ای از جنس آفتاب پاییزی.  در زمینی که پر از درخت بود در نزدیک کوه، «انسان» در ابتدای زمین ایستاده بود و مابقی او را خیره می پنداشتند، اما او ابدا خیره نبود بلکه مبهوتِ حقیقتِ دیگری بود.
درختان وکوه و «انسان» زیبایی که در روبروی او قرار داشتند همگی سیاه دیده میشدند، چرا که «روشنایی» تحمل دیدن شیئی ورای خود را ندارد.
آیا حقیقت وجودهای ورای نور تغییرکرده است؟ آیا وجودی ورای «روشنایی» حق موجودیت ندارد؟ به کدامین گواه، آنها حقیقتی زیبا نبودند؟ حقیقت نور را چه کسی و چه طور تعریف کرده است؟
مکانها تغییر میکنند، «روشنایی» هم یکجا نمانده و نخواهد ماند، زمان میگذرد و بعد از آنکه نسیمی سرد بر پوست صورت «انسان» بوسه زد، او خود را ورای «روشنایی» یافت.
کوه را دید که آرام به او نگاه میکند و درختان که با هر بوسهی باد سعی در آغوش گرفتنش میکنند و البته او «انسان» زیبایش را دید و از صورت او فهمید که «انسان» زیبا هم مبهوت حقیقت دیگریست و در انتظار گذر زمان و صعودی دیگر به ورای «روشنایی» تا او هم دوباره «انسان» زیبایش را ببیند……

نوید دزاشیبی
۳۰/۷/۹۱