نامتصل

سالها گذشت و آن که رها شده به سختی فهمید رها بودنش با رهایی متفاوت است
سالها گذشت و نا متصل ، اتصالهای نداشته اش را همچنان می ستود
فرزند هیچ کس ، آن که نه پدری داشت و نه مادری ، آن که خانواده اش همه جا پراکنده بودند دریافت که رها بودنش زیباترین و بهترین موهبتی است که یک نفر می توانست داشته باشد.
بی اتصال آیا عاشق نمی شود؟ بی اتصال آیا لبخند نمی زند؟
بله ، رها شده فهمید که باید پرواز کند. پرواز کردن رها بودن می خواهد و رها بودن نداشتن اتصال
پس نا متصل عاشق می شود ، عشقش اما اتصال ندارد ، او یکی می شود ، دیگر معنایی ندارد.
دست در دست هم "رها"ی نامتصل با "نو رها"ی عاشق در بلندی ها پرواز می کردند.
مسیر آنها به یک شکاف تاریم بزرگ می رسید که در کف آن مایعی شفاف و آب گونه همه جا را پر کرده بود و آن دروازه ای بود به شهری که اگر آن را پیدا می کردند آنها تنها ساکنان آن شهر می شدند.
مثل آنها در آنجا وجود نداشت اما شعور و نطق ذات جزء جزء اجزای تشکیل دهنده آنجا بود پس ترسی نداشتند.
تنها یک سقوط لازم بود تا بر بلندای شهرشان پرواز کنند و تنها یک بار مردن به زنده ماندنی ابدی.
پس هر دو پریدند با این سوال که "اگر بمیرم آیا هنوز او را به خاطر خواهم آورد؟" و با لبخندی که لبخند رضایت به خاطر این یگانگی و وحدت عاشقانه و از ندای قلبشان درباره حقیقت دیرینه ی وحدتشان بود …

۱۰/۰۳/۹۶
ساعت ۲۱:۱۹
نوید دزاشیبی