من جوابم را گرفتم

«بنشین ، شاخه های درختم را در قلب و مغزت فرو کن
بنشین ، تا انتهای امروز منتظر بمان
درختها در زمین محکم هستند ، زیر زمین ریشه آنها به هم گره می خورد
تک تک ما در کنار هم ، هر ۵ تا یا هر ۷ تا از ما
به یک درخت وصل می شویم ، زیر زمین ریشه آنها به هم گره می خورد
تک تک ما در کنار هم ، هر ۵ تا یا هر ۷ تا از ما
در کنار درختان همه به هم متصل خواهیم بود
چه اشکالی دارد تمام خون من غذای وجود تو باشد
نه، لطفا نفس نکش، شُشهای من به جای تو پر و خالی می شوند
بنشین ، شاخه های درختت را در قلب و مغز من فرو کن
بنشین ، تا انتهای امروز منتظر بمان»

روی دیوار سمت راست و چپ قسمت ورودی این را نوشته بودند ، تاریخ امروز را نگاه کردم ، دقیقا خود امروز بود ، روزی که می توانستم شکایتهایم را درون دستگاه "قلب مشترک" بیندازم و جوابم را بگیرم ، جواب این همه چرا و چرا و چرا…
من هر چه در ذهنم می گذشت را در نامه ام نوشته بودم ، دوباره آن را باز کردم تا یک بار دیگر مرورش کنم :
«من چرا تو را نمی فهمم؟ قطعا تو مرا نمی بینی ، تو مرا نمی بینی ، تو مرا دوست نداری ، من مطمئنا تو را پیدا خواهم کرد. من تو را خواهم کشت. با بستن چشمهایم تو را خواهم کشت. برگ برگ نوشته هایم را روی صورتت می کشم و تو را کور خواهم کرد. من با تو برای ابد خداحافظی خواهم کرد. تو چرا مرا نمی فهمی؟ این من بودم که تصویر تو را چندین بار روی زمین ، روی درخت و هنگام باران کشف کردم. چرا باید تصویر تو از ذهن من پاک شود؟ ، من تو را خواهم کشت ، قطعا کتاب تو را پاره پاره می کنم و با برگهایش خودم را خفه خواهم کرد. من تو را خواهم کشت»
نامه ام در دستم بود ، با اینکه قاعدتا چیز تازه ای نبود ولی دوباره به هم ریختم، از خواندن و یادآوری آنچه به نظرم واقعیت می آمد ناراحت و دلگیر بودم ، ای کاش دستگاه کمکم کند ، که چگونه افکارم را عملی کنم. ندیدن خوب نیست ، از یاد بردن اکسیژن ظلم است. کثیف کردن آن بدتر. چرا آنچه بدون سوال ارائه می گردد زود فراموش می شود؟ مطمئنم چیزی درون همه ما باعث می شود قدر رایگانها را ندانیم. مگر عده ای که روزی اکسیژن بوده اند. آنها می فهمند که ما از اکسیژن خواهش نمی کنیم که ما را زنده نگه دارد ولی او چنین می کند. اما آیا حتمن باید نباشد تا بفهمیم؟حتمن باید نباشد تا بفهمیم؟ حتمن باید نباشد؟ تا بفهمیم؟! آیا ما می فهمیم؟ که اگر نباشد چگونه خواهد بود؟ ما نمی فهمیم…البته این همه حرفهایم نبود اما کلیاتش که بود ، این که نمی فهمم که چرا او نمی فهمد ، او نمی فهمد ، با اینکه بار ها …..
منتظر بودم تا دستگاه روشن بشود ، یادم نیست دستگاه ساخت چه کسی و کجا بود ، اصلن یادم نیست از کی اینجا بوده است. همین طور که فکر می کردم دستگاه روشن شد. من نامه ام را درون آن انداختم. دستگاه داشت کار می کرد. من دور و بر آن را نگاه می کردم. چقدر نو و چقدر براق بود. پشت دستگاه فکر کنم پر بود از درخت یا … دوباره دقیق شدم … فاصله انقدر زیاد بود که نفهمیدم آنها درختند یا آدم…اما زیاد بودند…به هر حال…
دستگاه خاموش شد ، دستورالعمل و جوابیه نامه من در قسمت خروجی دستگاه قرار گرفت آن را برداشتم و خواندم :
چی؟!
«من چرا من را نمی فهمم؟ قطعا من مرا نمی بینم ، من مرا نمی بینم ، من مرا دوست ندارم ، من مطمئنا من را پیدا خواهم کرد. من من را خواهم کشت. با بستن چشمهایم من را خواهم کشت. برگ برگ نوشته هایم را روی صورتم می کشم و من را کور خواهم کرد. من با من برای ابد خداحافظی خواهم کرد. من چرا مرا نمی فهمم؟ این من بودم که تصویر من را چندین بار روی زمین ، روی درخت و هنگام باران کشف کردم. چرا باید تصویر من از ذهن من پاک شود؟ ، من من را خواهم کشت ، قطعا کتاب من را پاره پاره می کنم و با برگهایش خودم را خفه خواهم کرد. من من را خواهم کشت»
دوباره خواندمش…بارها و بارها…یعنی چی؟ شروع کردم به رفتن ، دستگاه را رد کردم ، رفتم و رفتم و فقط جوابم را می خواندم ، تا رسیدم به درختانی که …. تا رسیدم به درختانی که …. وای خدای من…خشکم زد…باورم نمی شد…رسیدم به درختانی که…نه رسیدم به آدمهایی که همه جزئی از درختان بودند…گروه گروه و هر گروه با یک درخت…درختانی که ریشه آنها زیر زمین به هم گره خورده است… و هوز جای خالی به اندازه بود…

نوید دزاشیبی
۱۴:۳۵
۰۷/۰۴/۹۳