من تنها یک بیننده هستم

بله ، من لیوانی را برداشتم و آن را رها کردم ، لیوان به زمین برخورد کرد و شکست ، رهایش کردم ، افتاد و شکست…لیوان در گذشته ی من بود ، امروز سرم را روی زمین گذاشتم و با یک چشم به جلو نگاه می کردم. لیوانم را دیدم که زمین آن را از دستِ من قاپ می زَد و به سمتِ خود می‌کشید و آن را طوری گرفت که لیوان شکست ، زمین در آینده‌ی من بود…بله ، لیوان را شکست که پرتاب کرده بودم که زمین آن را از من قاپ می زد که رها می کردم که از بالا به پایین سقوط می کرد که وقتی برعکس نگاه می کردم از پایین به بالا پرواز می کرد ، لیوان به زمین متصل بود ، تنها لیوان نبود که به سمت زمین حرکت می کرد ، زمین هم آن را طلب می کرد ، لیوان کم ظرفیت بود ، لیوان نمی توانست تحمل کند ، لیوان ظرف کوچکی بود که نتوانست زمین را در آغوش بگیرد ، گذشته ام را در حال ، زندگی می کردم که آینده ، آن را می ساخت و آینده را در گذشته می دیدم که حال را زندگی می کنم…
من و لیوان و زمین و حال و گذشته و آینده ، من و لیوان و زمین و حال و گذشته و آینده ، من و حال و لیوان و گذشته و زمین و آینده ، من و گذشته و آینده ….
بله ، … آینده ای که مرا سالها پیش به سمت اکنون می کشید و گذشته ای که اکنونِ مرا به آینده ام می راند.
با خودم حرف می زنم و با دستمال تمیز و کوچکم که آن را همیشه در جیب سمت چپ پیراهنم نگه می دارم ، شروع می کنم به پاک کردن تمام سیم ها و کابل های کوچکی که به قلب و مغز من متصلند ، یکی از آنها را با دقت تمیز می کنم ، سر دیگر آن به درختی در حیاط متصل است ، آن سمت تمیز است …. کابل دیگری را بر می دارم روی آن نوشته شده «پدر» ، اگر گرد و خاک آن پاک نشود یکی از هزاران «پدری» که در دنیا زندگی می کند قطعا غصه خواهد خورد. کابل دیگری دارم که به کاغذها وصل است. کاغذها را باید بدون جابجا کردنشان ارتقا ببخشم ، کابلهای گذشته جرقه می زدند ، آنها گاهی داغ و مُتِوَرِّم می شدند و گاهی هم با جرقه های شدید تکان می خوردند ، کابلهایی هم از آینده به من متصل شده بودند ، آنها سرد و مهربان هستند ، به آرامی و با ظرفیت کار می کنند. معمولا درباره کابلها با دوستم زیاد صحبت می کنیم. او هم زیاد کابلهایش را تمیز می کند هر دو با هم در مورد اینکه چه موقع از مجرای کابلها می توانیم آن طرف را ببینیم و درک کنیم، حرف می زنیم. در واقع این طور بود که اتصالی هم بین ما بود که البته بعدا متوجه شدیم کابلهای جدید در حال کشف شدن هستند ، آنها را که دنبال کردیم خودمان را متصل به همه چیز دیدیم. بله ، … همه متصلیم … همه متصلیم.
دوستم روزی را یادآوری کرد که : «پرنده ای روی درخت وسط حیاط نشسته بود که پیرمردی آمد و خرده های نان را پای درخت ریخت ، سپس پرنده از روی درخت دقیقا روی خرده های نان فرود آمد و آنها را خورد و در همان موقع گربه ای از پشت سر به او حمله کرد و پرنده دیگر نبود…»، دوستم مکثی کرد و ادامه داد : «حال نگاه کن! … من به تو می گویم نگاه کن یعنی دقیقا طوری نگاه کن که خودت را هم ببینی» ، آن وقت من از خودم بیرون آمدم و طوری نگاه کردم که خودم را هم میدیدم در حالی که به صحنه ای که دوستم تعریف می کرد، نگاه می کردم ، نکته جالبی توجه مرا متوجه خودش کرد … پیرمرد از خانه بیرون آمد اما انگار تنها یکجا نبود هم زمان کپی های زیادی از پیرمرد هر کدام به سمتی رفتند ، پیرمرد یک نفر بود اما در چندین حالت داشت زندگی می کرد ، بعضی از حالتها اصلن خرده نان همراه خود نداشتند و بعضی دیگر حتی داشتند برای «مَنی» که آن روز ، آن صحنه را نگاه می کردم دست تکان می دادند ، برای «مَنی» که او یا آنها را ، واقعا نمی دانم ، نگاه می کردم. دیدم پرنده در همان لحظه ای که باید پر می زد ، پر زد اما او هم تبدیل شد به هزاران پرنده که تنها یکی از آنها که «من» آن روز در حال نگاه کردن به آن بودم روی خرده های نانی که هم زمان «من» متوجه آنها نیز بودم، فرود آمد….باز مبهوت ماندم که گربه ای ابتدا هزاران گربه شد و تنها همان که «من» نگاهش می کردم به پرنده حمله کرد و آن پرنده دیگر نبود….
دوباره «مَنی» که نگاه می کردم با «مَنی» که خودم را در کنار بقیه اجزای این سیستم نظاره می کرد، یکی شدیم. دوستم را نگاه کردم اما حرفی نزدیم…
همچنان کابلهایم را سر و سامان می دادم. اما فکرم با من نبود … تصویر آن چه دیده بودم را مرور می کردم ، مرور می کردم که هزاران حالت منظم و اتفاقات منظم در حال رخ دادن بودند ، نظم آنها …. مُدام جلوی چشمم بود و این من بودم که باعث شدم واقعیتی که الان در ذهنم هست در ذهنم نقش ببندد…من بودم که یکی از آن هزاران نظم را انتخاب کردم که البته نه اینکه من انتخاب کرده باشم ، مثلا دکمه ای را فشار دهم بلکه فقط نگاهم به آن واقعیت منظم ، به آن حالت از هزاران حالت خیره مانده بود … اَه … نمی دانم جای بعضی از کابلها چرا درد می کند … حتی بعضی کابلهای جدید … دردها دردِ که هستند؟ آن طرف کابل چه خبر است؟
دوستم برای اینکه حوصله اش سر نرود از خودش بیرون آمد و شروع کرد مدت زیادی را در گذشته پرسه زدن و نگاه کردنِ خودش که روی کدام یک از حالات متمرکز شده بود و واقعیتی که ساخته بود را مرور می کرد…
بله ، …. من هم لیوانها را برداشتم و رها کردم بعضی از آنها را هم پرتاب می کردم ، لیوانها ثابت می ماندند و گویی زمین به سمت آنها حرکت
می کرد ، لیوانها ظرفیت نداشتند و تکه تکه می شدند … گاهی حس می کردم این لیوانها هستند که مرا از خود میرانند نه من آنها را از خود … آینده ام مرا به سمت خود می کشاند …. آینده ای که در آن چشمانم را عمل کرده بودم … تا متوجه شوم … تا متوجه شوم که فقط من نبودم که کابل های زیادی متصل به خودم داشتم ، امروز در دور و برم فقط اتصال می بینم ، اتصال ، اتصال ، اتصال …
اتصالم به زمین ، به دوستم ، به گذشته ام ، به آینده ام ، به لیوان و به تکه های لیوانِ بی ظرفیت … هنوز مطمئن نیستم چرا … ولی تنها نیستیم ، شاید چندین بار کابلهای به هم تنیده که به یک طرف آن همه ما و به طرف دیگر آن منبعی که تمام مدت هر آنچه داشت را به سمت ما از طریق اتصالها ارسال می کرد را دیدم … همه ی ما نگاه می کنیم ، مشکل من این است که می خواهم از درونِ خودم بیرون باشم و همه را با خودم یکجا ببینم ، می خواهم به آن طرف اتصال واحد و مشترک بروم و با چشمانش ببینم، به جای او به واقعیات نگاه کنم تا واقعیات را از نو بسازم…نه اینکه خودم باشم و فقط متمرکز روی یک نظم خاص گذر زمان را درک کنم … دوباره لیوانی برداشتم و رها کردم … بله ، … لیوان به زمین متصل بود ، لیوان به زمین متصل بود ، به زمین متصل بود ، همه آنچه بود به زمین متصل بود ، متصل بود …

نوید دزاشیبی
۱۱ اردیبهشت ۹۳
ساعت ۱۷:۱۳