مزرعه پرورش انسان

مزرعه پرورش انسان


شهر کوچکی در این دنیا وجود دارد ، این شهر در تمام دوران وجود داشته و جای آن نا مشخص است. گاهی این شهر را هم زمان در چند جای جهان شناسایی کرده اند و گاهی هم اثری از آن دیده نشده است. آن چه واضح است این نکته می باشد که این شهر هرگز ساخته نشده و ساخته نخواهد شد بلکه شهری است که می سازد.
کار من به عنوان مطالعه کننده و پژوهشگر این شهر با شناختن مردم آن آغاز شد ، در این شهر مردمی زندگی می کنند که قدی متوسط با رنگ و رویی پریده دارند، لبهایشان کبود و در رگهایشان کمتر اثری از مایعی قرمز رنگ دیده شده است. بیشتر رنگ آمیزی بناها در این شهر از رنگهای آبی و سبز یا مخلوط و ترکیب آن دو تشکیل شده است.
شغل اکثر مردم مشاهده و یادداشت وقایعی است که می بینند. آنها روی مسئله ی {پرورش} مطالعه و مشاهده می کنند و سعیمی کنند آن چه را که می بینند ، به زبانی رمزی و پر از استعاره برای مردم خارج از شهر با افکاری در دسته های متضاد فرستاده و عکس العمل آنها را به خاطر بسپارند. زندگی اغلب آنها به صورت جُفت-جُفت است تا این حد که هر گاه جفتی ناقص شود ، عضو باقی مانده به ندرت قادر خواهد بود به زندگی ادامه دهد تا اینکه کامل گردد.
در زمان تولد نوزادان در این شهر برگهای پهن درخت گردو را با رشته هایی که از برگهای بید مجنون درست شده است ، روی چشمان نوزاد تازه متولد شده می دوزند و از آن به بعد، نوزاد قادر خواهد بود تصاویر واضح و حقیقی دنیا را مشاهده و به خاطر بسپارد.
در مطالعه این شهر به نکته ای برخوردم که درک آن برایم خالی از لطف نبود ، یکی از اهالی شهر در دستنویس هایش این گونه نوشته بود : " ساختار دنیا چنین است که مزرعه بزرگی را تکه تکه کرده اند و هر تکه را در جانِ فَردی قرار دادند تا باغبان دانه را در آن بکارد و این گونه بود که همه بشریت در واقع به یک طریق کاشته شده و جوانه می زنند و رشد و نِمو پیدا کرده و می خُشکند و دوباره به خاک برگشته ، غذا می شوند ، باغبان و مادر زمین، آن را می خورند و بذر را تغذیه کرده و این چرخه از ابتدا وجود داشته است."
پس به همین خاطر است که اصل آدمی آن نیست که در چه زمینی کاشته شده است یا باغبان چه کسی بوده است ، چرا که علف هرز همیشه علف هرز و گل رز همیشه گل رز بوده است و خواهد بود.
من مطالعه می کردم و به خاطر می سپردم ، در مورد برگهایی که به چشم اهالی دوخته می شد متوجه شدم ، نه عفونتی و نه فسادی در محل دوخت اتفاق می افتد و تنها عوارض آن این نکته است که تحمل اهالی خارج شهر برای آنها دشوار می شود چرا که تصویر پوشش و لباسهای آنها در اثر برخورد با نور و انعکاس دوباره به برگها ، اثر مطلوبی در ذهن بیننده ای که برگ به عصبهای بینایی او پیوند زده شده است ، نخواهد داشت.
"آرمان شهر من ، شهری که همه در زمین بزرگ و در مزرعه پرورش انسان کاشته شده اند و جوانه زده اند ، رشد کرده اند و به جای چشم ، برگ درخت گردو روی صورتشان دوخته شده است"
و مطالعه افراد و به خاطر سپردنشان به من آموخت که چه مدت زمانی را برای درک لذت خورده شدن و خوردن حرفها و افکار و لذت کشته شدن و کشتن بعد از آنکه امواج مغزهای هضم شده آنها، به جای نور از طریق روبرو شدن دو فردی که برگهای بینایی روی صورتشان دوخته شده ، بین آنها رد و بدل می شود، گذراندهام.
و لذت خیره شدن بدون ترس ، لذت دیدن و درک افراد با لمس دستشان…..
من زادگاهم را پیدا کردم ، مطالعه و مشاهده من ، به من دروغ نگفتند…. این مزرعه پرورش انسان خواهد بود ….. و من تنها به دنبال ۲ عدد برگ درخت گردو و رشته های برگ بید مجنون و البته دو چشمی که نبینند و دستی که لمس کند و دستی که لمس شود خواهم بود……

نوید دزاشیبی

۹/۸/۹۱