شِبهِ تَب

چه عجیب است دیدن پسر جوانی که از مردم بابت در آغوش گرفتنشان انعام دریافت میکند، او در شهر راه میرود ولی در این "شهر"  زندگی نمیکند.  زندگیَش وقتی احساس میشود که برای لحظه ای یک  "انسان"  را در آغوش خود  "گَرم"  احساس میکند.  او معمولا حالتی شبیه تَب دارد.  خود او این طور توضیح میدهد : « حِسّم  "شِبهِ تَب"  است، و وقتی به چشم بسته ی  "انسانی"  که در آغوش میگیرم نگاه میکنم کُلِ انرژیِ وجودم در دِلَم طوفان به پا میکند»
روز برای او  2 بخش ۱۲ ساعته است، فرقی نمیکند شب یا روز، ممکن است همه ی ۲ بخش روز باشد یا شب . او در بخش دیگر به دنبال آغوشی گرم میگردد تا در ازای در آغوش گرفته شدن به یک  "انسان"  پول پرداخت کند.
فصل برای او ممکن است همیشه پائیز بماند.  اگر پولهایی که دریافت میکند بیشتر ازپولهایی باشد که می پردازد.  اما گاهی لازم است مبلغ زیادی به یک  "انسان"  داده شود تا مبالغ اندک و ریز از سایر  "انسان"ها جمع گردد.  تلفیق سرمای پاییز با گرمای این  "شِبهِ تَب"  برای او لذت بخش است و معمولا باعث میشود چشمانش به اختیار خودشان اشک بریزند نه اینکه گریه کند.
«برای لحظه ای چشمانم را بستم تا کمی از احساس سنگینی ای که در سَرم دارم کم شود، شعاعهای نور را میدیدم که رفته رفته حلقه شدند و حلقه ها زیادتر و تونلی مارپیچ از نور بوجود آمد و من فهمیدم که ساعتها در این تونل چرخیدم بی آنکه بدانم چه مدت بر من گذشت و چه موقع جهت چرخش من عوض شد.  گاهی در این تونل خودم را میدیدم که دیگر کسی نیست که پولی به او بدهم و  "شِبهِ تَبَم"  این بار تبدیل به تَب واقعی شده و شروع میکنم به سوختن تا تمام شوم»
او اکنون مریض درگوشه ای اُفتاده.  سرما و گرما را در بدن خود در حالی نگهداشته که بدنش درد میکند. نه کسی است که به او انعام دهد نه کسی که پول او را بخواهد.  روزهایش ۲۴ ساعته و یکسره شده.  روزها بی اختیار شب میشوند و معمولا تفاوتشان با هم در اسم آنهاست. او اکنون واقعا  "تَب"  دارد …..

نوید دزاشیبی
۱۹/۷/۹۱
ساعت ۱۴:۴۰