سکوت شب

تقریبا شب شده بود که رسیدم سر کوچه.
کوچمون از این کوچه های قدیمی بود که کَفِش هنوز آسفالت نشده و خاکی و پر از سنگ های ریز و گاهی درشت بود.
صدای شب منُ بدجور به خودش مبتلا میکنه ، اگه ماه کامل عزیز و دوست داشتنی هم باشه که دیگه محشره.
من قدم میزدم و احساس نمی کردم ، احساس نمی کردم که زیر پاهام پر از خاک و سنگِ
برای من کوچه ی همیشگی زندگیم مثل مسیری بود که با سرما و تنهایی مهربان شب به طور هنرمندانه ای عجین شده بود.
رسیدم خونه ، خونه ی من.
خونه ی من ، خونه ی من بود ولی در نگاه من خونه ای بود که انسان ها در آن زندگی می کردن.
انسانهایی مختلف از دوران های مختلف.
وارد خونه شدم ، صدای خاصی نمیومد ، همه چی عادی بود مثل همیشه ، حال و هوایی شبه سکوت.
حتی حشرات ریز و درشت زیادی که کف حیاط و باغچه ها راه می رفتن هم می درخشیدن.
مثلا هزارپاهای گُنده ای که می رفتن توی زمین و بیرون میومدن یا سوسک ها … و مورچه هایی که آرواره های بزرگ داشتن.
نزدیکِ درِ ورودی که شدم ، فکر کردم انگار مهمونی گرفتن!
صدای جمعیت از توی خونه شنیده میشد ، دیدم کلی آدم هستن که من اینا رو نمیشناسم!
پرسیدم : قضیه این مهمونی چیه؟ اصن مهمونیه یا نه؟
یکی جواب داد : دختری که همه میشناسیمش قراره کتابی که مال خودشه رو بده همه داشته باشن.
اون یکی ادامه داد : میخواد یه کپی از اون به همه بده.
کنار دستیش پرید وسط حرفش که : نه! میخواد برای همه پرینت بگیره!
خلاصه حرف زیاد بود ، خیلی ها هم اصلا ندیده بودن که این دختر اصلن کی هست! یا اصلن کتاب چیه یا درباره چیه!
منم نمیدونستم ، ولی خب ساکت ایستادم تا ببینم آخرش چی میشه.
بالاخره اون چیزی که باید می فهمیدم برام باز میشد ، این همیشه بوده و خواهد بود.
آدما کم کم می رفتن ، بعضی ها ناراحت ، خیلی ها بی انگیزه و عصبانی و عده کمی هم متعجب و در حیرت.
وقتی خلوت تر شد و من به اون جلو ها رسیدم دیدم یه میز اونجا هست و اون دختر … و یه سری کاغذ که فکر کنم پرینت شده بودن.
حواسِ من به دختر و نوشته هاش نبود ، من محوِ پنجره ی پشتِ سرش شدم.
جلوتر رفتم ، دیگه واقعا شوکه شدم ، هر چی نزدیک تر می شدم ، بیرونِ پنجره رو بیشتر می تونستم ببینم.
فهمیدم آسمون پر ستاره ای که از مسافت دورتر ، از داخل پنجره معلوم بود اصلن آسمون شب نبود! بله! این آسمون شب نبود که سیاهه ، متوجه شدم ادامه زمین تا جایی که حالت کُرَویِ زمین مشخص میشد از پنجره معلومه.
پوشش آبی و زیبای دور زمین ، تمام سرزمین ها و آدمهایی که کوچک و جنبنده این طرف و اون طرف می رفتن.
و …. آسمون سیاهی که تا ناکجا آباد انتهایی نداشت.
دختر منو نگاه می کرد ، کاغذ هاش رو نگرفتم ، اون هم اصراری نکرد و اصولا اصراری نداشت که کاغذهاش رو به کسی بده.
فقط هر دومون با سکوتمون تنها حقیقت جلوی چشممونو تحسین می کردیم.

۱۷/۰۷/۹۶
ساعت ۱۰ صبح
نوید دزاشیبی