سایه های رنگی

معتقدم این تنها خورشید نیست که سایه خلق می کند. ماه هم می تواند … سایه های ماه سیاه نیستند … آنها رنگی اند … سایه-های رنگی مثل سایه های سیاه مهمان ناخوانده دیوارهای آجری نیستند … آنها جدا نیستند … آنها بر روی دیواری از جنس تار و پود روح آمدمی می افتند.
این را می گویم چون من در ماه زندگی کرده ام … آن جا سایه های رنگی را می توانستم ببینم همان موقع که پوشش آبی رنگ یخ-زده ام وجودم را فرا گرفت و من شروع کردم به نقاشی کردن … و مثل هر کودک نقاش دیگری خانواده ای کشیدم … خانواده ام سراسر آبی بود … چشمان آبی ، موهای آبی ، پوستی آبی … و حتی … نگاه هایی آبی …
دو درخت بزرگ آبی رنگ نقاشی کردم … با تمام وجودم آبی را دوست دارم … مدتها نقاشی کردم و سالها گذشت ، علاقه من به سایه ی رنگی ام تمام وجودم را با سرمایی آتشین می سوزاند … فکر کردم … فکر کردم که چه خوب می بود اگر تمام دور و برم را با آبی مزین می کردم ، نمی توانم …. نه نمی توانم …. چشمانم به غیر از آبی عادت ندارند … از آبی متنفرم که با من چنین می کند … از سایه ی رنگی ام … سطلی پر از رنگ آبی برداشتم و زمین و دیوارهای اتاقم را رنگ کردم و چه رنگ ماندگاری بود … رنگ آبی …من به سایه ی آبی رنگم معتادم … و چه عاشقانه معتاد شدم … به سایه ی آبی رنگم … سایه ی رنگی من آبی است … آبی رنگ من است …. رنگ های دیگر هم هست … سایه های رنگی … اما آنها رنگ من نیستند .
رنگ-دانه های وجودم تغییر کردند من باید در سایه ی خود دوباره متولد می شدم … نمیتوانم وجود رنگ ها را تحمل کنم …. ترکیبی آبی رنگ داشتم که وقتی از آن می نوشیدم ساعتها در دنیای سایه ی آبی رنگم زندگی می کردم … زندگی … من محبوس و محسور می شدم … آری …. باید خون درون رگهایم را عوض کنم … این خون برای من نیست …. من به سایه ی آبی رنگم معتادم … من به سایه آبی رنگم معتادم … من به سایه ی آبی رنگم معتادم … من به سایه ی آبی رنگم عاشقانه معتادم … من از سایه ی آبی رنگم عاشقانه متنفرم … من به سایه ی آبی رنگم معتادم … من به سایه ی آبی رنگم معتادم … من عاشقانه معتادم … من ….
و تمام شد.
از آبی متنفرم که با من چنین کرد … تنفری عاشقانه … من عاشقانه معتاد شدم … به سایه ی آبی رنگم … سایه ی رنگی من آبی است … آبی رنگ من است …. رنگ های دیگر هم هست … سایه های رنگی … اما آنها رنگ من نیستند .

نوید دزاشیبی
۱۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۸:۳۰ صبح