رَقص

دَست در دَستِ هَم می چَرخیدَند
آنها زیرِ نورِ تاریکی می رَقصیدَند

از دور و بر صدایِ تَشویقِ سَرزنش آمیز ریشه هایِشان می آمد

دَست در دستِ هم ، آنها مَحو می شدند
یِکی می سوزاند و دیگری ذره ذره جان می داد

از دور و بر صدایِ فریادهایِ آنهایی که بزرگتر بودند می آمد

چه فَرقیست بِینِ دو چشمِ بی رَمَق
بینِ آنکه مَستِ گرفتن است و آن که رَمَقی برای باز نِگه داشتنِ چشمَش ندارد

دستش را گرفتند تا جُدایشان کنند
اما آتَشَش سوزاننده تر از آتشهایِ قدیمی بود
یکی می سوزاند و دیگری ذره ذره جان می داد

آن که خورشید است ، خورشید خواهد ماند
و این خورشید است که وقتی عاشِق شَود ، می سوزانَد و با ذَره ذَره سوزاندَنَش ظاهری مُتجاوِز به خود می گیرد


او که می سوخت را با دو دستم نِگَهَش داشتم
او که می سوخت را در دو چِشمَش خیره ماندم
با حرفهایِ سکوتَم به او گفتم که چگونه تمام خواهد شد
موهای روی صورتِ سَردَش را کنار می زدم
موهایی از جنسِ تارهایِ یَخ زَده که تابِ نَوازشهایم را نداشتند
آنها به یکباره مَحو می شدند

صدایِ فریادهایِ شادِ سرزنش کننده-یِ ریشه هایمان
آتَشی مُضاعَف را در دِلِ من شُعله-وَر می کرد

دست در دستِ من ، ما می چَرخیدیم
زیرِ نورِ کور کننده-یِ تاریکی ، ما می رَقصیدیم

با نوایِ والتسِ من که با هر چرخشِ ما
ضرب-آهَنگَش …..

ضَرب-آهَنگَش …. ضَرب-آهَنگ ، چشمانِ بی رَمَق … و تاریکی ای که با نورَش سالها چشمانَم را کور کرده بود.

۱۰:۵۱ صبح
۳ آذر ۹۳
نوید دزاشیبی