رَجعَت

رَجعَت


«روزهای نسبتا سختی برای مردم در پیشِ روست. مردم پادشاه را خواهند کشت. مردم نخواهند دانست که اگر قطراتِ شبنمِ صبحگاهی روی برگِ درختان ننشیند، قطعا ۵ پرنده با مکر و حیله آنها را دزدیده اند. پاینده باد نماینده ی خدا که در مرکز زمین حرارت وجودش درختان را سبز نگه داشته است. بترسید که آتش درون زمین اگر خاموش گردد آن روز خورشید قرمز در آسمان از بالای سر ، شما را ذوب خواهد کرد که آتش از برون سوزاننده و از درون احیاگر بوده و هست و خواهد بود»
همگی در «مرکزِ ستایش» واقع در تالار شهر که در ضلع جنوبی قصر سلیمان پادشاه قرار داشت جمع شده بودیم. نوشته ی فوق به صورت حکاکی شده روی لوحی از نقره که در دست مجسمه ی پسر بچه ای قرار داشت ، نوشته شده بود. مجسمه به شکل پسر بچه ای با پوست سبز رنگ بود که ماری از ستون فقراتش بیرون زده و دور گردنش پیچیده بود و چشم در چشم آن پسر بچه روبروی صورتش قرار گرفته بود.
در «مرکز ستایش» سه نوبت در روز جمع می شدیم و یکصدا برای برقراری آتش درونی زمین دعا می کردیم و بعد از آن دسته ای از اجنّه ، دیوان ، فرشتگان و انسان آواز مقدس هر نوبت را که برای هر روز متفاوت بود خوانده و بعد از آن سلیمان برای جمعیت صحبت می کرد و کرامات خدا را یادآور می شد و بعد از آن مردم به ادامه فعالیتهای هر روز خود جلسه را ترک می کردند.
صدای پادشاه سلیمان توسط لوله هایی منتقل می شد ، لوله هایی از جنس یک نوع گِل که ترکیبی از خاکستر کتابهای سوزانده شده و خاکی که «آدم» از آن بوجود آمد، ساخته شده بود به علاوه آبی که منبع آن چشمه ای زیر زمینی بود که یک سر آن در «نیل» می جوشید و سر دیگرش هزاران شاخه می شد و دریاهای دیگر در جهان طبق گفته ی «کتاب آفرینش» از آن آب پر می شدند.
این لوله ها در عمق ۵۰۰ کیلومتری از سطح زمین پخته و ساخته شده بودند و به اجسام شیپور مانندی که از چوب «درخت زندگی» تراشیده شده بودند متصل می شدند و اینگونه همگان صدای پادشاه را می شنیدند.
سلیمان پادشاه معمولا تنها به جایی نمی رفت ، همراه سلیمان ، خانمی با لباس آبی رنگ که شغلش درس دادن به فرزندان اجنّه و دیوان و انسان ها بود همیشه با وی در جلسات مختلف شرکت می کرد. این خانم با علم و ادب والایی که داشت و با سکوت معنا داری که معدود کسی توانایی پرورش آن را در خود داشت به همگان می آموخت آنچه را که باید می آموختند. او در قسمتی دیگر از تالار در جایگاه خود بین دو ستون مقدس می نشست و تدریس می کرد.
شخص دیگری که همیشه سلیمان پادشاه را همراهی می کرد ، دیوی بود ملقب به «پدر» که به حق پدر علم و فهم و دانش بود و با حکمت خود ابله و ابلهان را از ورود به قصر و «مرکز ستایش» دور نگه می داشت. قَدِ او در شهر از همه بلندتر بود ، شاید برای اینکه عادت داشت از بالا همه را ببیند و مراقب آنها باشد.
مراسم و سخنرانی که تمام شد ، به همراه سلیمان و دو نفر همراهش به «اتاق نظارت» در طبقه بالای «مرکز ستایش» رفتیم. در این اتاق هر ۴ نفر نشستیم و منتظر ماندیم تا از بلندگوی عظیمی که از اعماق زمین ریشه گرفته ، طبقه اول را رد کرده و در طبقه آخر یعنی دوم به ما می رسید، پیامی پخش شود و من آن را نوشته و حفظ و نگهداری کنم تا برای آیندگان بماند…
مسئولیت من دریافت پیامها و نوشتن و حفظ آنها بود ، برای آنهایی که می خواندند و می خواستند که بدانند.
صدا پخش شد : «خونی باید ریخته شود ، سنگهایی که آنها را به قصد پیدا کردن جرعه ای آب سوراخ می کنند ، فرزندانی که برای خدا زاییده شده و اهدا می گردند»
بلافاصله شروع کردم به نوشتن ، وقتی تمام شد لازم نبود تا کلامی بگویم همه می دانستیم که «مردم پادشاه را خواهند کشت» ، پدرِ فهم و دانش قرار بود گروهی را علیه پادشاه سلیمان بشوراند تا بار دیگر ابلهی خود را به همه ثابت کنند، اما پادشاه برای ما ارزش داشت ، ارزشی بیشتر از آزمایش ابلهان. پیغام می گفت که بعد از مرگ پادشاه تمام چشمه ها خشک خواهند شد و تنها راه پیدا کردن جرعه ای آب، سوراخ کردن سنگ سیاه گوشه ی سمت چپ مرکزِ ستایش خواهد بود. آنگاه لازم است دو فرزند که زیر نظر «راهبه ی اعظم» همان خانمِ معلم با لباس آبی، تعلیم دیده باشند به حکومت ابله پایان داده و دوباره مرکز ستایش را احیا کنند.
از پدر در مورد این موضوع سوال کردم : «پدرِ فهم و دانش ، ستایش تو را که ابله را از ورود به حریم خدا دور نگه داشته ای و دور نگه خواهی داشت ، امروز ما را دستور دادند تا سلیمان را فدای آزمایش به قدرت رسیدن ابله گردانیم ، تو خود می دانی که سلیمان ، پادشاه ما همانا شکافنده مرز بین آتش و خاک بود و از نسلِ «آدم» می باشد ، بِباید که زنده بماند تا حکومت را باز پس بگیرد ، اینک بگو ای پدرِ فهم ، ای پرورش دهنده دانش ، حکمت چیست؟ چگونه می توانیم هم دستور خدای را به جا آورده و هم سلیمان را حفظ کنیم البته به اراده و مشیت خدا که از ابتدا بوده است»
پدر تنها به چشم ما سه نفر نگاه کرد و در چشم به هم زدنی حرفهایش را در قلبِ ما بارور نمود و چقدر در این کار ماهر و استاد بود. «سلیمان را در کالبدی از جنس هوا به نزد خدای احیاگر خواهیم فرستاد و ابلهی قدیمی را در کالبد سلیمان به ابلهان عرضه خواهیم نمود»
پرسیدم : «پدر بزرگوار ، با این حساب اگر سلیمان پادشاه حقیقی نباشد ، پس چه کسی را توان مقابله با ابلهان در سوراخ کردن سنگ سیاه در مرکز ستایش خواهد بود؟»
راهبه اعظم پاسخ داد : «چطور فرزندان اهدا شده را فراموش کردی؟» ، آنگاه از زیر رَدای خود دو عدد دانه ی انسان بیرون آورد و روی میز گذاشت ، سلیمان پادشاه چشم هایش را بست و فریاد زد که « به برکت آتش درون و خدای احیاگر ، جان جاودانه در شما باشد» و با تمام وجودش به آنها دمید.
هر دو دانه را به راهبه اعظم داد و راهبه ی اعظم آنها را در محفظه ای کُرَوی روی سقف ساختمان قصر گذاشت تا از نور تغذیه کنند و روزی که باید به دنیا بیایند.
بعد از این کار ، پدر ۲ جام طلایی برداشت و به دست سلیمان و راهبه اعظم داد و آن دو را روبروی هم قرار داد و بفرمود تا در جام ها نگاه کنند و چشم از آن بر ندارند ، آنها خیره ماندند تا وحیِ پدر به قلبشان تمام شد. ناگهان سلیمان پادشاه با کالبدی سرد و بی جان روی زمین افتاد و جامی که در دستش بود در کنار هفت جام دیگر که روی زمین بودند قرار گرفت ، راهبه اعظم همچنان خیره مانده به جامی که در دست داشت ، تصویر سلیمان که در جام وجود داشت را نظاره می کرد….
«پدر» رفت و جعبه ای به نام «اِلیفاس» را آورد و  از درون آن دانه ای بیرون آورد و در دهان کالبد بی جان سلیمان قرار داد و فرمان داد که : «باشد ای اِلیفاس ، ابلهِ قدیمی ، که در کالبدی دوباره برخیزی و تو را نه توان سخن گفتن باشد نه سواد نوشتن»
اِلیفاس برخواست و مبهوت ایستاد ، زبانش فلج و حنجره اش جز سکوت صدای دیگری را توان ایجاد کردن نداشت….
پس طبق گفته ی کتاب آفرینش : «5 نفر از دورگه های جن و انس که توانستند با قدرت نام جاودانه ی خدا ، ماری که از ستون فقرات پسر بچه سبز رنگ بیرون زده بود را زنده کنند و از زهر آن مار شربتی درست کردند و در مراسم صبحگاه آسمانی آن را به اِلیفاس در کالبد سلیمان خوراندند و ماری از قلب اِلیفاس بیرون زد و بر دو چشم و گوش او نیش زد و اِلیفاس که به دنیا باز گردانده شد بار دیگر بِمُرد و آن ۵ نفر پدر و راهبه اعظم را زندانی کردند و مسیر تمام مجاری آب رسانی را به شهر بستند زیرا که خود نیمه جن و نیمه انسان بودند و آب نمی نوشیدند و با این کار می خواستند با مَکر خود مردم را راهی سنگ سیاه کنند و نحسی حاصل از سوراخ کردن آن را از خود دفع نمایند ، اما خدای توانا مکر آنها را به خودشان باز گردانید ، دو کودک به دنیا آمدند ، آنها آموزه های خدای یگانه که در قلب راهبه اعظم بود را در جان خود به همراه قدرت سلیمان ، یکجا داشتند.
دو کودک ماری که از قلب اِلیفاس بیرون آمده بود را پیدا کردند ، مار را تکه تکه کردند تا ۵ تکه شد ، آنگاه تکه ها را با خود بردند و بدون اینکه بترسند و شک کنند ، هر تکه را با قدرت خود بر صورت هر یک از آن ۵ نفر مالیدند و آن ۵ نفر را به هیکل مار مسخ نموده ، سپس ۵ مار را در هم بافته و گره زدند تا بدن آن مارها یکی شد و ماری شد ۵ سر.
آنگاه به برکت نام خدا مار ۵ سر تبدیل به مجسمه ای شد که دو کودک آن را در کنار مجسمه پسر بچه سبز رنگ در مرکز ستایش گذاشتند تا برای آیندگان بماند و دل آن دو کودک با خدایشان کامل بود پس پیکر سلیمان را شست و شو دادند و پاک و مطهرش ساختند و پدر و راهبه اعظم را آزاد کردند ، آنگاه پدر فرمان داد تا جسمِ جدید سلیمان که از جنس هوا  شده بود ، فشرده شد و به صورت دانه ای در آمد و آن دانه را در دهان جسمِ خاکیِ سلیمان قرار داد و سلیمان پادشاه بار دیگر با مردمش بود ….»
راهبه اعظم ، لبخندی زد چرا که تصویر شکوه پادشاه را چندی پیش در جامی که پدر به او داد ، دیده بود. آن تصویر را در ذهن خود داشت ، پس بار دیگر به جامی که این بار سلیمان به او داد خیره ماند……
سلیمان بازگشت و هر ۴ نفر منتظر پیام بعدی خدای احیاگر و نوشتن سرگذشتی از زمین پر برکت که آتش درونش آرامش بخش و هستی بخش روح و جسم ما خواهد بود به اتاق نظارت رفتیم……                                   

نوید دزاشیبی

۲۶/۹/۹۱