روی بمب ساعتی

این گونه تصور کردیم
چون دلمان می خواست
این گونه ساختیم
چون دلمان می خواست
ما را عنایت فرمودند
و ساختند ما را ، آن جوری که می خواستند
و آن جوری که دستشان رفت که بسازند
اما من دیدم از بین شاخه های درخت
و از حفره-ای که در میان ابرها بود
دیدم که او مخفیانه یک بمب ساعتی را
درست در وسط همین زمین دفن نمود
و زمانش را روی فلان موقع تنظیم کرد
و رهایمان کرد
که روی این بمب
همدیگر را جویده و ببلعیم
حتی همان تالالو نور هم که پدیدار گشت
در میان ابرهای پائیز و زمستان
بر سر من بارانی از آتش بارید
به جای ندای آسمانی
ولی باز آرزو می کنم که من
زیر بارش آتش و صدای تیک تاک های آخر
لذت فهمیده شدن را با خود داشته باشم
و مطمئنم در آن روز آخر هم عده ای خواهند بود
که با دیدن خوشحالی و دویدن خرامانه من
زیر باران آتش و آواز خواندنم با ریتم ساعت
به من اخم کنند و رویشان را برگردانند
اما من تنها نخواهم ماند
کسانی که با من بدوند و بخوانند را خواهم یافت
زیر باران آتش
در آن لحظه های آخر

نوید دزاشیبی
۷ اسفند ۹۰