روز تبریک

شاید سوال شما هم این باشد که یک معمار در چه مدل خانه ای زندگی می کند؟ به عنوان یک معمار همیشه دوست داشته ام و دوست دارم میز و تخت خواب را در یک اتاق داشته باشم طوری که چه در تخت خوابم به فکر فرو می رفتم خیره به سمت پنجره اتاقم بمانم و اگر پشت میزم با چشمان باز خواب میدیدم پرده نمایش چشمانم باشد و نور شدید تمام وجودم را گرم کند.
همان طور که گفتم یک معمار هستم. از شهری که ساخته ام خشنودم.
به همان اندازه که به عنوان یک مخترع از اختراعاتم احساس شعف خاصی دارم.
روز را آن طور طراحی کرده ام که هر صدایی در آن پیدا شود و شب را آن گونه با خلاقیتم نوشتم که هر نوری در آن خودنمایی کند.
دستگاهی را ابداع کرده ام و در نهان تمام مخلوقاتم قرار داده ام تا طبق برنامه ریزی دقیق من تمام صداهایی که وظیفه شان است را بنوازند. شهر بازی زیبایی در شهر من قرار دارد آواز و موسیقی محبت و شور و انرژی کودکانه با هماهنگی سازها و صدای زیبای چرخ دنده ها و مزین شده با صدای خنده کودکانه دختران کوچک و فهمیده و زیبا و همراه با فریاد شادی آور پسران خردسال و مهربان و شجاع نواخته می شود. این برنامه روزانه شهر بازی است.
اما شب ها که نورها فعالیت می کنند زیباترین رنگ های ذوق نگاه پدران و مادران جوان به صورت نقطه هایی پر تشعشع همه جا رقصنده سرک می کشند. آنها خالقانی هستند که من معمارشان هستم. من آنها را معماری کرده ام، طرح زده ام و در نهایت آنها را اجرا کرده ام.
در سطح شهر اگر ماشینی حرکت می کند یا چراغ راهنمایی روشن و خاموش می شود حتما در ریتم و نوای خاصی در دلم اضطرابی عاشقانه می اندازند.
قسمت بالایی شهر کوه هایی قرار داده ام تا از دل میانی ترین آنها آب زلال در نهرهایی جاری سازم که به داخل شهر می روند و روی آن نهرها شیشه های ضخیمی گذاشته ام و دستگاه مخصوصم را در جای جای آن و در نهان آن گذارده ام تا اصوات شوق و ذوق تمامی بینندگان را با هماهنگی و طبق برنامه پخش کنند.
آه که لذتی بالاتر از شنیدن صداها نیست. من معمارم … معمار اصوات.
از کوه که به سمت پایین حرکت کنید رفته رفته بافت طبیعت آمیخته با شهر زیبای من هر دو در هم تنیده ادامه خواهند یافت ، این گونه که برای مثال هر گاه صدای شهر شنیده شود قطعا صدای حرکت باد در میان شاخ و برگ درختان عزیزم و صدای پرندگان نیز با آن اصوات تلفیق خواهند شد.
من همه چیز را معماری کرده ام … آری من یک معمارم
به موسیقی گوش میدهم … در اتاقم پشت میزم به درختچه ی کوچکی روی میزم نگاه میکنم … شاخه هایش با نفسهایم تکان میخورد گویی برایم میرقصد تا دلبری معمارش را کند. دوستش دارم.
از دستگاه اتاقم صدایی می آید اما موسیقی همچنان هست :
–    به جلو قدم بردار
–    اما من صعود میخواهم
–    به جلو قدم بردار ، من که از بالا تو را نظاره می کنم ، ‌مسیر تو را صعود می پندارم
–    به جلو؟ یعنی به کدام طرف؟ از بالا رو به چه جهتی هستی و مرا نظاره می کنی؟ چگونه بفهمم به کدام سمت باید بروم؟ چه موقع زمان قدم برداشتن من است؟
–    خواهی فهمید

به پنجره اتاقم نگاه می کنم ، گرچه شیشه هست اما بوی خاک نم زده حیاط آپارتمان بلند و سالخورده ام را حس می کنم.
عاشق تمام نوری هستم که با شدت خیره کننده ای نزدیک به کوری مطلق به من میرسد … گفتم … وجودم را با گرمایش پر می کند و تلفیق سرما و گرمایی جالب درونم رخ میدهد.
به سمت پنجره می روم آن قدر درختان می رقصند و نورها خودشان را عرضه می کنند که از عشقشان دیوانه می شوم. قرمز ، زرد ، سبز و لکه های زیبای سیاه دور تا دور درختان می چرخند. به سمتشان قدم بر میدارم ، حس عجیبی دارم ، در دلم آتش روشن کرده اند حتی سرمای پر قدرت کهنه قلبم نیز گرم شده است. به جلو قدم بر می دارم.
ناگهان خودم را از بالا ، رو به جهتی که در حال حرکت بودم میبینم ، سپس در مقابل خودم وارونه قرار می گیرم و خودم را سر و ته می نگرم. حس می کنم "من" صعود می کنم. "من" بالا و بالاتر می روم ، حداقل خودم را در حال صعود این طور نظاره می کنم. خاک را روی صورت و همه بدنم حس می کنم. لذتی عجیب سراسر وجودم را فرا می گیرد. احساس می کنم تمام ذرات وجودم خاک را در آغوش گرفته اند گویی با خاک ترکیب می شوند … بغضی قدیمی به سراغم می آید ، گلویم را پر کرده است ، بغضم می ترکد ، از خوشحالی گریه می کنم ، فریاد می زنم و با تمام وجود خودم و صدایم محو می شویم ، چه روز زیبایی … امروز من خودِ شهرم شده ام ، تبریک … امروز ….

ساعت ۱۳:۳۲
۰۹/۱۲/۹۵