دیر به خاطر آوردم

حتی در ناگهانی ترین جملات هم حسی نهفته است که هشدار میدهد، پیش بینی میکند، "ناگهان"ای وجود ندارد، برنامه ها نباید فراموش شوند. مثل اینکه بگویی ناگهان صبح شد، درست است که وقتی خواب بودیم به صبح شدن فکر نمیکردیم ولی………………  "ناگهان"ای وجود ندارد.
همانقدر که روزی آرزو داشتم پرنده ای را تجربه کنم و برعکس او، من پر زدم و رفتم و چند سال بعد همان پرنده را در مسیری که میرفتم ملاقات کردم و فهمیدم آنروز که پریدم ناگهانی نبود.  مثل زمانی که نشسته بودم و به موسیقی گوش میدادم و فکر میکردم . احساس کردم ناگهان و یکدفعه، که ابدا چنین نبود… آن ناگهانی نبود، من یاد مهمانی ای افتادم که هرگز به آن نرفته بودم.
فضای شلوغی بود با موسیقی ای که بلند پخش میشد و همه سعی میکردندکه طبیعی باشند در واقع با طبیعتشان رفتار میکردند. همه حرف میزدیم.  دیدم شخصی به دوستش گفت : «بله؟من صدای تو را نمیشنوم ولی قطعا حق با شماست». من طوری نشسته بودم که عده ای را در جمعیت نمیدیدم.  فکر کنم پشت سرم بودند.  صدایشان را که شبیه خنده و فریاد زدن بود، میشنیدم. بقیه ی حاضرینی که در دیدِ من بودند حالتِ جالبی داشتند، فکر میکنم می خندیدند اما از چشمانشان اشک می آمد.  در آن میان شخصی دیوانه وار میدوید و دهانش باز و جسمی در دستش داشت.  صدای موسیقی خیلی بلند بود از آن لذت میبردم.  واکنش ها و رفتارهای بقیه خیلی بیشتر شبیه یک نمایش بود برای من . برعکس همیشه سعی میکردم با همه ارتباط برقرار نکنم.
آهنگی که پخش میشد مرا یاد تصویری انداخت که قبلا دیده بودم، تصویری که در آن فضای مهمانی و برای فرار از شنیدن حرفهای گُنگ اطرافیان ترجیح دادم بیشتر مرورش کنم.  سه نفر شبیه هم در سه سن مختلف در قایقی در یک برکه ی دایره ای می رفتند. اگر این سه نفر در واقع یک نفر بودند،چه؟ اگر یکی از آنها خلاف جهت برکه حرکت میکرد و دو نفر دیگر او را از روبرو بعد از گذر کردن در برکه میدیدند، چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؟
باز توجهم به مهمانی ای که در آن بودم جلب شد.  یادم آمد که یک بار دیگر هم من در چنین مجلسی بوده ام و مطمئنم که تنها فرقِ این بار، جهت نشستنم نبود.
برگشتم و به پشت نگاه کردم، دیدم آن طرفتر عده ای گویا در حال نمایش و بازی کردن به صورت حلقه وار نشسته اند، بعضی ساکتند و بعضی هم هر چند وقت یکبار صدایشان بلند میشود. بلند شدم، موسیقی همچنان پخش میشد، جلوتر رفتم، دیدم پرنده ای که سالها قبل دیده بودم روی فرش، وسط حلقه ای از انسان سعی میکرد صحبت کند.  کلمات به صورت تلفیقی از صدای پرنده و کلمات جویده شده شنیده میشدند.
متوجه شدم پسر کم سن و سالی گریه میکند، بلند شد.  موسیقی نمیگذاشت بفهمم صداها چگونه هستند. پسر بلند گریه میکرد و شروع کرد به دویدن دور حلقه ی حاضرین نشسته. من اعتراض کردم که «در این شرایط چرا موسیقی را قطع نمی کنید؟» صدای موسیقی قطع نمیشد و من کنترل اعصابم را بیشتر از دست می دادم، دوباره اعتراض خودم رو با صدای بلندتری بیان کردم، انگار حال من خوب نبود. داشتم دیوانه می شدم. این چه موسیقیای بود که فقط من آن را می شنیدم؟ چند نفر را دیدم که مرد میانسالی را صدا زدند و مرا به او نشان دادند.
«ناگهانی نبود، من فقط دیر به خاطر آوردم» آخرین چیزی بود که گفتم، من فریاد می زدم، صدای من به بقیه می رسید ولی خودم نمی شنیدم، من به موسیقی توجه می کردم.
و تنها خودم و پسر بچه و مرد میانسال یادم می آید که دور حلقهای از جمعیت میدویدیم و پرنده ای که جلوتر از ما با سرعت می رفت و ما را به دنبال خود می کشاند.
نوید دزاشیبی۲۲/۷/۹۱ –  11:30 ظهر