دِگَردیسی

کاسه-یِ کوچکی پُر از آب را نگاه می کنم
حتی نَفَسهایم می تواند دِلِ ظرف را به لَرزه در بیاوَرَد
اَمواجِ رویِ آبِ داخلِ ظرف اَمواجِ قلبِ من است

همیشه این را بَرایَش مِثال می زَدم
و او در تمامِ مُدت با چشمانِ دُرُشت و نگاهِ سَرد و زیبایش به من خیره می ماند

درختی را برایش مُتِصَوِر می شُدم
درختی که ریشه-هایَش با شاخه-هایَش هَر دو پُر پیچ و خَم و پیچیده اند
مَگَر می شود در مسیرِ راه هایِ ریز و طولانی ، درونِ این درخت حَرکت کرد و لذت نبرد
او منظورِ مرا می فهمید ، عَمیق-تَرین قَهقَهه-اَش لَبخَندی شیرین با طَعمِ چروکهایِ کوچَکِ گوشه-یِ چشمانش بود

همیشه این را برایش مثال می زدم
و او در تمامِ مدت با چشمانِ دُرُشت و نگاهِ سَرد و زیبایش به من خیره می ماند

او را روی یک صندلیِ کوچک می نشاندم تا موقع شنیدنِ حرفهایَم
دور تا دورِ او این طَرَف و آن طَرَف بروم
و او همچنان که پاهایِ کوچکش را تکان می دهد مَرا دنبال می کند

و من برایش از نُقطه-هایِ سیاه و کوچکِ قَلبَم تعریف می کردم
نُقطه-هایِ سردی که با خیره ماندن در چشمهایش جان می گرفتند


او هم حرف میزَد ، شاید با مَزه-تَرین حرفهایَش را
با صدایِ آرام و خَنده-هایِ کودکانه-اَش و دستهایی که قَطَراتِ اَلماس-گونه-یِ کِنارِ چشمانش را پاک می کردند
بارها برایم تعریف می کرد

دَستانِ کوچکش را در دَستهایم می گرفتم و به آنها می دَمیدَم
گرمای نَفَسهایم را دوست داشت
و این را با چشمانِ دُرُشت و نگاه-هایِ سَرد و زیبایش به من می گفت

سپس مدادِ مِشکی را بر می داشت و صفحه-ای خالی را
برایم با سیاهی-هایی زیبا تَزئین می کرد ، سیاهی-هایی مثلِ سیاهی-هایِ سَردِ قلبِ مَسحورِ من

و او خورشید و ماه را تَرسیم می کرد ، در حالی که همدیگر را در آغوش گرفته اند و بر هم بوسه می زَنَند
و من دوباره با بازدمِ نفسهایم دَستانِ کوچک و یخ-زده-اش را گَرم می کردم

تا اینکه سالهایِ زیادی گذشت … نه خورشید طُلوع می کرد و نه ماه از نورِ آن نمایان می گشت

با این حال چشمان مشکی او هنوز هم نوری سرد و زیبا …
زیباتر از آفتابِ پاییزی داشتند
او نقاشیِ سالها قبل را دوباره ترسیم کرد
خورشید و ماه در حالِ آغازِ یک پایان
و او با سُرعت خودش را در آغوشِ من پنهان کرد
گویی که می خواست تمامِ تَپِش هایِ تُندِ قلبِ مَرا تَرجُمه کند
بُلندَش کردم ، اینبار اَلماس-هایِ کوچکِ گوشه-یِ چشمانش را
من زودتر از او جمع کردم … همگی در کَفِ دستم مَحو شدند
صورتش را به صورتم چسباندم …. صورتِ سردش را
من آسمانِ زیبایِ شب را می دیدم وقتی که صورتِ سفیدش را در لا-به-لایِ موهایِ مشکی و نَرمَش می نِگریستم
من چشمهایش را جستجو می کردم

آن چه آغازِ یک پایان است ، خود شروعِ دگردیسی و احیایِ دنیایِ در هم کوبیده-شده-ای بود
که تنها ، لکه-هایِ سیاهی از آن بعد از سالها باقی مانده بود

ما می شِمُردیم … شروع شد … نِگاه-هایِ فراموش نشده … دستهای من که او با دستهایش می فشرد … دِگَردیسیِ قَلبهایِ در هم آمیخته … نگاه-هایِ فراموش نشده…دِگَردیسیِ وجودهایِ سَرد و گَرمِ گذشته … نگاه-هایِ فراموش نشده … ما می شمردیم …
دستهای هم را می فشردیم … و تمام شد.

نوید دزاشیبی
ساعت ۱۰:۴۳ صبح
۵ آذر ۱۳۹۳