دو خواهر

امروز نگذار بلعیده شوم…خواهری در آغوش خواهر بزرگش گریه کنان درد دل میکرد
خورشید، نوری که تا دیروز زنده مان نگه میداشت چرا امروز عصبانی و ناراحت تر از همیشه فقط میسوزاند؟
زمان گذشت…اما عقربه های ساعت به سمت چپ میچرخیدند ، تنها یک بار ممکن است اتفاق بیفتد، عقربه های ساعت میچرخیدند
روزی که اولین برگ درخت حیاطشان، تنها درخت زندگیشان افتاد و به جای چسباندن برگهای ریخته شده ، شاخه های درخت را بریدند
و حال زمینشان پر بود از ماسه های که میبلعیدند…هر روز و هر ثانیه
مردان ضعیفی که به دست و پای آنها گریه کنان التماس میکردند : ما را تعالی ببخشید
و آن دو که رو به خورشید خشمگین ملتمسانه دعا میکردند : شعله ای کوچک  را در دلهای ما روشن نگه دار
و نگاه تو خالی اطرافیان به ضجه ها و التماس آن دو و افکار ناگفته شان
و فریاد : امروز خدایتان کجاست؟
هیچ موجود جدیدی خلق نشد، همه چیز بی ثمر و بی حاصل در زمین زندگیشان ماند
و حقیقتی که سعی کردند بفهمند…بفهمند که چرا؟….در نهایت به عمرشان قد نداد


نوید دزاشیبی
ساعت ۲۰:۰۰
۲ اسفند ۹۲