در امیدواری به ادامه روزهای بی انتها

هر گاه به زمان فکر کنم آن را دوست خواهم داشت ، سابقا هر از چندگاهی شب را نیز تجربه می کردم ، ۲۴ ساعت یعنی ۲۴ تا از یک "ساعت" به آن صورتی که می پنداری برای من معنی نداشت. اما چگونه شد که کم کم ۲۴ ساعت، یعنی ۲۴ برابر بیشتر از یک "ساعت" معنادار شد؟ نوری که مدتهاست دوست و هم راز من بود کم رنگ و کم رنگ تر شد. آسمانی آن قدر خورشید داشت که خود را به مانند ملحفه ای چهل تکه به من معرفی می کرد، امروز یک خورشید بیشتر ندارد. خورشیدی که دیگر با نور خود نه نوازش می کند و نه مینوازد.
به یاد دریای بی انتهایی که سالها در کف آن با چشمانی باز خواب میدیدم، برایت مینویسم.
و یاد آن شبهایی که در روشنایی روز با پنهان شدن در صخره هایی که نور به آنها نمیرسید برای خود خلق می کردم.
لذت خلق شب در روشنایی روز بی مانند و مثالی برای آن نمیتوان یافت. اما بهتر از آن درک ارزش تاریکی به معنای اسمی در میان روزهای لایتناهیست.
برای من شب قسمت تمام قسمتهاییست که در روز همهمه ی موجودات ریز پرواز کننده در اطراف اجازه درک آنها را نمیدهند ، پس اگر در روشنایی روز و با چشمانی باز اجازه فهمیدن نمیدهند ، روز من همان شب من و شب من همان روزهای بی پایانیست که به آنها امیدوار بوده ام.
خلق کردن زیباست ، حتی خلق کردن شب. آن که ۲۴ را هر اندازه که بخواهد کوتاه یا بلند می سازد زنده است. چگونه نور کوچکم، گرمای وجودم را که بدون حد و مرز در تمام وجودم حرکت می کرد ، فراموش کردم، چه بلایی بر سر او آمد؟ آیا ناپدید شدن او شب های اجباری را بر من تحمیل کرد؟ یا شبهای اجباری او را کشتند؟ چه بر سر آن همه خورشید آمد؟ و خوابهایی که با چشمانی باز میدیدم؟ شُشهایم فقط شُش هستند نه بیشتر … اکسیژن دوست من نیست …
چیزی تغییر کرده است ، تغییرات بد نیستند اما درک فلسفه آن ها زمان میبرد.
اگر دریا نباشد آیا زمینی شده ام؟ به هر حال زمین همیشه در کف دریا هم وجود داشته است … آیا چنین نبوده است؟
در رویایم دیده بودم تمام خورشید هایم در اطرافم هستند همه آن ها دوست من بوده اند. آن قدر آن ها را دوست داشتم که برای مدت طولانی با همه آن ها حرف میزدم. وقتی از خورشیدهایم حرف میزنم حالت نقطه ای و درخشندگی آن ها را به یاد می آورم. و چه هرزه گونه تمام آنها در کالبد من رفت و آمد می کردند و جایگاه همه آنها در وجود من بود … از گفتن آن به خود می بالم … به خود می بالم که هرزه ای برای خورشیدهایم بوده ام.
آری زمان نسبی است … آن جا که باید دیر می گذشت اما امروز آهنگ دیگری دارد. بنابراین همچو ماهیان بر خلاف جهتش آن قدر شنا می کنم تا به جایی که "او" هنوز وجود نداشت برسم … بلی ، روزی وجود نداشت.
و سرانجام از آبشاری عظیم سقوط می کنم و این همان روزی خواهد بود که سقوط من ، صعود من خواهد بود و همان نور کوچک نیمه خاموش دوباره در درونم هزاران تکه شده و دوباره مانند گذشته به من قدرت خواهند بخشید تا در کف دریایم ، دریای عزیزم در لا به لای صخره ها در آرامش با چشمانی باز رویا را تجربه کنم. تا بار دیگر نسبیت زمان آهنگی خوش بر من بنوازد.

نوید دزاشیبی
۲۰:۴۴ شب
۲۴/۱۰/۹۵