«در ادامه به سمت غروب»

«در ادامه به سمت غروب»


برق رفته بود، اما چون هنوز روز بود و پاییز، نور سردی از پنجره ها به داخل می آمد که باعث میشد بتوانم ببینم. باران می بارید هم در بیرون از خانه هم در بین ملودیهای موسیقی ای که گوش میدادم، روی زمین دراز کشیده بودم و فکر میکردم.
زمان برایم دیر میگذشت، به ساعت کنار دستم نگاه کردم، مثل اینکه در نهایت تلاش میخواهد به جلو برود اما نمیتواند.
حسی قدیمی به سراغم آمد.  قبلا چنین حسی را تجربه کرده ام. روزی که حال و هوایی مشابه داشت، در محلی که صخره های سنگی را در دو طرف و جلوی خودم میدیدم انگار به آخر دنیا رسیده بودم.  حتی بقایای لاشه ی پرندگانی هم که روزی در آنجا زندگی میکردند هنوز در ذهنم میتوانم تجسم کنم. اما چه تفاوتی است بین این حس و آنکه وقتی خود را در ابتدای یک جاده ی خالی به سمت خورشیدی که غروب میکند میبینی، احساسش میکنی؟ آیا فرقی هست؟
صخره ها را رد کرده بودم همانطور که بازهم، در اکنون آنها را رد کرده ام…اما…
دیدن خورشیدی که غروب میکند و سرمای شب خود دلگرمی ای برای جلو رفتن است هر چند آهسته ….
گاهی در تنهایی و سکوت مثل همان سکوت جاده، صداها را قطع میکنی تا تنها نوای سکوت را گوش دهی، این کار همراه با خیره شدن به خورشید و هراس نداشتن از به خطر افتادن بینایی، لذتی وصف ناپذیر دارد.
و من، خسته از گذراندن صخره های سنگی، همچنان به موسیقی باران گوش میدهم، در خانه ای جدید که برق ندارد، رو به پنچره ی شرقی که نوری سرد را به داخل هدایت میکند، به روشنایی خیره شدم و نشسته ام، در کنار ساعتی که به جلو میرود، هر چند آهسته.

نوید دزاشیبی
۵/۸/۹۱