درختان همبازی من بودند

روزها که خسته می شدم
کنار درختان می رفتم
با هر وزش باد
آنها برایم دست تکان میدادند
با هر وزش باد
آنها اشاره می کردند
که نگاهی به آسمان بیندازم
آنها را دوست داشتم ، آنها را دوست دارم
آنها همبازی های خوب من بودند
زمانی که مرا تشویق به نگاه مستقیم به نور از بین شاخه هایشان میکردند
آنها مراقب چشمهای من بودند
و من آنها را دوست داشتم ، من آنها را دوست دارم
من مراقب ریشه های آنها بودم
هر موجودی نباید از آنها تغذیه کند
تنها موجوداتی که درختان از ریشه های خود به آنها میخوراندند
موجودات ریزی بودند
آنها سعی میکردند که نبینند
و دوست داشتند تا حس کنند ، آنها درک می کردند
این را درختان به من می گفتند
گرچه اصلا آنها را ندیدم
اما روزی که به جای خون
جریان شیره ی ریشه اولین درخت را
در خود احساس کنم
آنها را خواهم دید
و دوستشان خواهم داشت
مطمئنم

نوید دزاشیبی
۱۳ اسفند ۹۰