حُکمِ بودنم

حُکمِ بودنم

ناپدید که میشوی
حضورت پررنگ تر میشود

مُهر که بر دهانت میزنی
آوایت گوش مرا بیشتر پر میکند

ناپدید که میشوی
پیدا کردنت دشوار میشود

گاهی جایی نوری نارنجی و قرمز و سبز
مرا از وجودت آگاه میسازد

تار و پود ذهن مرا از رنگها پاک کردم
و فقط جملات آخر تو ماند و بس

که باید نباشم اما
شاید روزی دوباره بیایم

که شاید تناسخ لحظه های مرده
روزی بر من همچو حکمی که نقض
تکرار نشدن فرصتهاست اجرا شود

تناسخی که گفتم بعید میدانم بعد از
آن همه خونی که از سرم ریخته شد
دیگر قابل باور باشد

من نیز میخواهم که نباشم
تا شاید دوباره حکم بودنم صادر شود

نوید دزاشیبی
۷  اردیبهشت ۹۱