حلقه های معیوب مرا خفه نمیکنند

«حلقه ی کج، دورگردنِ من نخواهد ماند» این اولین بار نبود که اینرا گفتم و آخرین بار هم نخواهد بود. اگر من حلقه ای میسازم تا به طرف یک انسان پرتاب کنم، آن را صاف میسازم، چرا حلقه های کج به طرف من پرتاب میشود؟
حلقه را اگر بپذیری تو را می اندازد، تو را پرت میکند، حلقه تو را مسخ میکند، از هر کجا که باشی در هر کجا که باشی.  من یکبار نقشه ی افتادنم را کشیده ام و میدانم که چاهِ دُرُست، همان است که وقتی به انتهای آن میرسی در واقع در دنیایی چشم باز میکنی که در بالای همه چیز هستی، پس من حلقه ام را صاف میسازم، برای ورود به چاه حلقه لازم است.  حلقه ها ابتدا باید با هم مماس شوند تا یکی جلوه کنند.
حلقه های بیضی شکل از چاه عبور نمیکنند.  آنقدر به دیواره های چاه کشیده میشوند تا ذوب شوند.  فریاد زدم «من حلقه ام را بیضی نخواهم ساخت» دوباره حلقه های بیضی شکل را دور گردنم بستند تا خفه ام کنند.  بگذارید در چاه بیفتم. ممکن است ابلهان هم در چاه بیفتد، اما آیا ممکن است شخصی لطف کند و مرا در چاه هُل بدهد؟
این به کدام رسم است؟ شخصی حلقه ی صاف مرا نمیپذیرد چون به حلقه های کج عادت دارد، حلقه های کج را صاف میبیند، دست کم صافِ او با صافِ من فرق دارد و شخصی که حلقه ی کجِ دورِ گردنِ من و تجربهی تلخ حلقه ی کج خودش باعث میشود نتوانم حلقه ی صافی که ساختم را به او بدهم.  اگر گردنم آزاد شود، اگر او نیز بار دیگر به حلقه ای اعتماد کند.
مگر حلقه ها جز اینند که با هم مماس شوند؟ فریاد زدم «من حلقه ام را دور نمی اندازم، حلقه ام مرا گفته برای من حلقه ایست که حلقه های کج را از حفظ است و آنقدر ضربه خورده که صاف و صیغلی شده»
بعضی وقتها میخواهم بو کنم که ببینم، بعضی وقتها دوست دارم تا بشنوم که ببینم، بعضی وقتها دوست دارم تا کلماتی که میشنوم و یا حتی انعکاس کلمات من از گوش شنوندهای که به حلقه های صوتی میماند، بینایی من باشد.
«برید کنار، اجازه بدین دوباره امتحان کنم، آهای دوست، با شمام … میشه با حلقه ی شما توی چاه بپرم؟ فقط کافیه اون رو محکم به گردنم بکوبی»
من درخواست میکنم.  حلقه های بیضی شکل از چاه عبور نمیکنند پس باکی ندارم.  خفه هم نمیشوم! گفتم هر ابلهی ممکن است در چاه بیفتد ولی من خواهش میکنم شخصی لطف کند و مرا در چاه هُل بدهد.
من آخرِ چاه را دیدهام.  با همین بینایی ای که از حلقه های صوتی منعکس شده از یک گوش شنوا به دست آوردم، من دیدم. پایان چاه چیزی فراتر از ذوب شدن حلقه های معیوب است.
«آهای دوست … من حلقه ات را از تو خواهم گرفت و حلقه ام را به تو خواهم بخشید …. بیم ندارم که حلقه ها  مماس نشوند …. بیم ندارم حلقه ام را نپذیری …. من بهای حلقه های صاف را میدانم …. من هزینه های زیادی پرداخته ام …… »

نوید دزاشیبی
۲۱/۷/۹۱
۰۰:۴۰ صبح