حس بوی بهار

تو را در فصل بهار نظاره می کنم ، نگاهت را به درختی که کاشته ای ، سطلی پر از آب با خودت آورده ای که آن را پای درختت بریزی ، متوجه شدی پای درخت پر از آب است … تعجب کردی ، از چهره ات پیدا بود که تصور کردی آن را قبلا آبیاری کردی و یادت نمی آید ، رفتی و ساعت ها گذشت و بقیه آنچه مجبور بودی برای مراقبت از درختت که بالاخره سبز شده بود آماده کنی را آوردی ، من تمام مدت نگاهت می کردم و لبخند تو را به خاطر می سپردم ، فریاد زدی ، صدایم کردی که : «درختی که منتظرش بودم بالاخره سبز شد ، و چه ناگهانی قد کشید ، بوی بهار را حس می کنی؟» دنبال من می گشتی ، گویی صدای ضعیفی حواست را پرت کرده باشد تنه درخت را از پایین به بالا دنبال کردی ، چشمانت بالاخره مرا پیدا کردند وقتی به نیمه بالایی درختت رسیدند …. مرا دیدی … جزئی از درختت بودم ، قفسه سینه ام شکافته و میزبان درخت تازه سبز شده ات بود. رمق چندانی نداشتم ولی لبخندی زدم و قطرات اشکی که دوباره از چشمانم پای درختت ریخت تمام ماجرا را برایت تعریف کرد … سطل آب از دستت رها شد … درختت سیراب بود به آب نیاز نداشت … همیشه در بهار بوی بهار نمی آید ، گاهی بوی پاییز را در بهار هم می توان حس کرد …. تنها توانستم با حرکت آهسته ی دستم به تو اطمینان بخشم که حالم خوب است … چشمانم رمق نداشتند اما چین و چروک حاصل از لبخندم را خوب منتقل می کردند…

نوید دزاشیبی
۱۸ اردیبهشت ۹۳
ساعت ۱۰ صبح