جمجمه ام را…….

بوسه هایت مرا دیوانه میکند
نه به اندازه خنده های کودکانه ات
کودکت دست مرا رها نمیکند
کودکم دست تو را رها نمیکند
و کودکانمان در دامان یکدیگر بزرگ شدند
برایت از دستهای آشنا گفتم
و تو از آشنایی دیرینه ات با من
وقتی که خورشید پشت درخت مخفیانه
نگاه های ما را دنبال میکرد
وقتی جمجمه ام را میشکافی
و مغز مرا با زبانت لمس میکنی
احساس میکنم خاطره هایم را میخوری
اما تو به آنها بسنده نمیکنی
تمام ریشه های مغزم را بلعیدی
و من عاشق اینم که مغز هضم شده ام را
با بزاق دهانت آراسته کنی
و به من بخورانی
من قلبم را در جمجمه ام میگذارم
و تو متوجه نخواهی شد چرا که
هنوز هم مزه ی قلب و مغز من یکی است
تو مزه ی مرا دوست داری
و من مزه ی تو را
بگذار من غذای تو باشم
گرچه تمام شدنی هستم
ولی در سلولهای تو باقی خواهم ماند
و تو جمجمهام را میشکافی
و مغزم را با زبانت نوازش میکنی
و من تمام وقت سرگرم تماشای چشمانت بودم
وقتی که مغز مرا هضم میکردی
هیچ وقت به تو نگفتم که وقتی اولین بار قلبم را
به جای مغزم با دندانهایت فشردی
چشمانم چه چیزهایی میدید
اگر آنها را ببلعی تو هم خواهی دید
آنچه را که من میدیده ام


نوید دزاشیبی
۸ فروردین ۹۱