تنها کودکم

تنها کودکم


من و کودکم هر دو برای مدتهاست که تنها زندگی می کنیم. زندگی نسبتا خوبی داریم و گرچه کودکم زیاد شیطنت می کند اما به خاطر اینکه به او توجه کرده ام همچنان زنده و سرحال است. من به دلیل اینکه در خودم احساس جاه طلبی می کنم مجبورم بخشی از روز را به کار کردن اختصاص بدهم اما همین کودکم همیشه سعی کرده مرا از تبدیل شدن به یک ماشین دو پای تک بعدی نجات دهد، من هم می گذارم که نفس بکشد و با آرامش بزرگ و پخته شود. گاهی به او کاغذ می دهم تا هرچه در گذر عمر خودش می بیند را روی کاغذ بالا بیاورد و این گونه کاغذهایی که با سیاهی هایی از هضم شده های مغزش نقش و نگار پیدا کرده را در جایی نگهداری می کنم.
روزی در نقش و نگارهای روی یکی از کاغذها دیدم خیابانی است که در آن جوی آب بزرگی وجود دارد طوری که کف آن سنگ و از بین سنگ ها درختان تنومندی بیرون زده اند و آبی که آنقدر زلال است که زیر نور ماه و چراغ های شب ، تصویر درختان را منعکس می کند. دیدم در دورتر ، عده ای جمع شده و دو گروه شده اند و عده اندک ، برای بقیه ی اکثریت نمایش بازی می کنند تا سرگرمشان کنند . آنها در آنجا چادر بر پا کرده بودند و بعد از نمایش به دلیل کمبود فضای کافی در چادرها عده ای مجبور شدند داوطلبانه قطعه-قطعه شوند و در چمدانهایی قطعات آنها ریخته شود و در همان جوی بزرگ انداخته شوند تا آب زلال آنها را ببرد ، گرچه آب دیگر تصویر درختان را منعکس نمی کرد و ….
تصاویر دیگری هم در کاغذها دیده بودم. مثلا یک بار دیگر در نقش و نگارهای سیاه کاغذها ، دیدم یک نفر همراه با خانواده اش خودش را در چاهی می اندازد و سنگ بزرگی روی آن گذاشته ، زغال های سوزان را روی سنگ قرار می دهد.
یا در نقش و نگار دیگری دیده بودم که در فصل سرما ، فردی کنار درختی ایستاده به طوریکه چشمانش بی رمق و خیره اند و لبخندی روی لبانش خشکیده است ، طوری که شاخه ای از درخت در قلب او فرو رفته و خون قطره-قطره روی زمین می چکد. دیدم که رهگذری که از نزدیک او رد می شد ، شاخه را از قلب او درآورد، اما فرد نه تنها خوشحال نشد ، انگار که تمرکز او از آنچه که در آن حال می دید ، قطع شده باشد با بد خلقی با رهگذر برخورد کرد و شاخه را از دست او گرفته و دوباره سر جایش در قلب خودش فرو کرد و دوباره چشمانش بی رمق خیره شد و لبخندی که روی صورتش خشکید.
زیاد نمی خواهم وارد تک تک جزئیات این نقش و نگارها بشوم ، کودکم است دیگر ، دوستش دارم. اخیرا وقتی همه ی انسانها کودکشان را هم مجبور به کار می کنند ، من کودکم را به دیدن فردی که او را می شناختم می برم ، او هم کودکش را می آورد ، کودکهایمان هر دو با هم بازی می کنند و دست یک دیگر را گرفته و می خوانند : «من دست تو را رها نمی کنم ، تو دست مرا رها نمی کنی و ما در دامان یکدیگر بزرگ می شویم»
البته من و او زیاد حرف نمی زنیم گاهی من جمله ای می گویم و او تنها با نشانه ای جواب مرا می دهد و گاهی هم تنها یکدیگر را نگاه می کنیم و سکوت می کنیم چون ما زبان سکوت را خوب می دانیم و این گونه من می خواهم کودکم دستش در دست کودکی درست باشد و من هم آن کودک را دوست بدارم و شخص دیگری هم که دست کودکش در دست کودکم است و کودک مرا دوست دارد و این گونه اتحادی عجیب شکل خواهد گرفت که تنها کودکان بزرگ شده مان راز آن را خواهند دانست و البته کاغذهایی که با نقش و نگارهایی سیاه از هضم شده های مغزی ای که آنها بالا آورده اند ، مزین شده اند…..

نوید دزاشیبی
۱۷/۸/۹۱