تعلق باله

ماهی مریض با من درد و دل میکرد
ماهی مریض برای من حرّافی میکرد
ماهی مریض از صبح تا شب آرزو میکرد
ماهی مریض تصویر بهشت را برای من ترسیم میکرد
"ایکاش باله نداشتم و ایکاش تعلق نداشتم"
ماهی مریض اینجوری حرف خود را بیان میکرد
"من خورده ام باله های ماهیهای بسیاری را"
"من کشته ام علاقه ی صیادان را"
ماهی مریض اینجوری برای من اعتراف میکرد
ماهی مریض تصویر بهشت را برای من ترسیم میکرد
"وقتی بالدار شوم دیگر در دریا نخواهم ماند"
ماهی مریض با خیال پردازی ذهن مرا آشفته میکرد
"وقتی تعلقم را بِبُرم من دیگر بنده ی یکجا نخواهم بود"
"ماهی مریض،ماهی مریض"
این را من میگفتم که قلبم به درد آمده بود
و اینرا من میگفتم که ذاتم با دو ماهی پیچیده در هم آمیخته شده بود
بلی،ماهی مریض مرد چون نصفه ی دیگرش،همان که به سمت راست میرفت
پارسال همین موقع مرده بود
وقتی که میخواست با باله های بریده از تُنگ بپرد
من و ماهی و ماهی مریض و ماهیان در هم پیچیده
همه از یک چیز رنجیدیم …. از تعلق باله

نوید دزاشیبی
۵ فروردین ۹۱