برگهایی که دیگر نمی رویند

از کنار درختی رد میشدم که روی آن نوشته شده بود : {زندگی نکردم مگر برای کتاب و درخت} این درخت همان بود که قبلا یکی از آشنایانم که سن و سالی از او گذشته بود داستان آن را برایم تعریف کرده بود.
سالها قبل در این شهر، زمانی که هنوز گرگها با لباس خودشان در شهر رفت و آمد می کردند، خانواده ای زندگی می کرد که در خانه شان همه درخت را دوست داشتند و حرفهای او را در کتابی می نوشتند. تا اینکه گرگها آنها را شناسایی کردند و به زندان انداختند.  مدت زیادی نگذشت که در یک دادگاه محکوم به اعدام شدند. پدر درخواست کرد تا ابتدا بچه ها کشته شوند، سپس همسر و دست آخر هم خودش را تسلیم گرگها کرد. گرگها چاله ی بزرگی کندند، سر تک تک بچه ها را بریدند و همراه بدنهای نحیفشان در چاله انداختند، با مادر هم چنین کردند و مادر هم به بچه ها پیوست. پدر که اشک میریخت در یک دست گلدانی داشت که درخت کوچکی در آن کاشته شده بود و در دست دیگرش کتاب.
اینطور شنیده بودم که وقتی گرگها به زور وارد خانه ی آنها شده بودند، پدر تنها توانسته بود کتاب و آن گلدان را بردارد تا در خانه ای که میسوخت خاکستر نشوند. سرش را که می بریدند از بین صفحات کتاب خون بیرون می ریخته است، به هرحال کتاب و گلدان و سر و بدن پدر هم همراه خانواده دفن شد.
اندکی نگذشت، در محلی که آنها در زیر زمین با درختشان در آرامش زندگی جدیدشان را شروع کرده بودند، این درخت رویید و روی هر برگ آن، آنچه اتفاق افتاده بود، ظاهر گشت. پاییز شد و برگها ریختند، ریختند تا به قدر صفحات تمام کتابها برگ جمع شد و باد همراه با نظاره ی آفتاب پاییزی شروع به وزیدن کرد و حقایق گذشته را به تمام سرزمینها برد و این بود که مدتی است که گرگها را با لباس خودشان نمی بینیم و البته روی شاخه های این درخت پشت شیشه های محافظ هم دیگر برگی نمی روید.

نوید دزاشیبی
۲۱ اردیبهشت ۹۱