بارْدو

بارْدو


نیمه شب ، کودک با عجله لباسش را پوشید و بیرون از خانه رفت . شب بود و روشن ، دید زنی که شمشیری در دستش بود زیر نور ماه ایستاده است ، زن شمشیرش را بلند کرد و در زمین فرو برد و با این کار صدای ناله ای از آسمان شنیده شد که شبیه گریه ی کودکی بود که ضخمی عمیق روی شقیقه اش یا بازویش باشد و در اثر برخود با هوا ملتهب شود چنان که جان کودک به آتش آن بسوزد.
و زنِ شمشیر به دست ، زمین را با شمشیرش شکافت و کودک دید که شکاف زمین بزرگ و بزرگتر شد و برکه ای در آن پدید آمد که تصویر ماه در آن شب ، در آن نمایان گردید و بلافاصله حیواناتی برای نوشیدن آب به سمت برکه آمدند.
کودک به سمت زن رفت ، ۲۱ قدم برداشت و زمانی که قدم بیست و یکم تمام و کامل برداشته شد ، کودک دیگر کودک نبود….
به اندازه هر قدم گویی یک سال بر عمرش اضافه شد ، اسم این کودک Bardo به معنی «پسرِ زمین» بود ، باردو دستِ زن را بوسه ای زد و از او تشکر کرد ، زن شروع کرد به ترسیم کردن یک درخت که از حلقه هایی دایره ای شکل به وجود آمده بود، وقتی ترسیمش تمام شد ، دستش را به سمت برکه برد و مشتی از آن آب را روی تصویرش ریخت ، بعد دستش را مثل حالتی که گوشت و پیاز را مخلوط می کنند به سمت زمین برد و در حالی که دست و انگشتانش در لا به لای خاک مرطوب شده زمین و محاطِ بر تصویر درخت بودند ، چنگ میزد و خاک ها را با هم مخلوط می کرد.
و دستش را بیرون آورد ، در دستش یک درخت بود که با حلقه های دایره ای درست شده بود. روی پایینی ترین حلقه آن نوشته بود «باردو» .
زن درخت را به او داد و باردو فهمید که موقع «اتحادِ کودکانِ بالغ» بالاخره سر رسید ….
صبح روز بعد ، باردو ، درحالی از خواب بلند شد که ۲۱ سال بزرگتر از دیروز بود و مکاشفه اش را ابدا از یاد نبرده بود ، چرا که وقتی بلند شد ، هنوز درختی که نَمِ خاکِ زمینِ نَم زده را در خود داشت ، در دستش بود.
باردو از خانه بیرون رفت ، در برکه ای که در مکاشفه اش دیده بود ، ماهیانی را دید که دو به دو به دور هم می چرخند ، گاو و بز و قوچ را در یک طرف و شیری را در طرفِ دیگر دید که از آب برکه می نوشند. پشت برکه درخت بزرگی که قَدِ کوتاه ولی تَنه ای قَوی و پُر قِدمت داشت به یکباره رشد کرده بود. آن قدر برگ داشت که می توانست سِیلی از برگ راه بیندازد ….
و همین طور هم شد ، باردو متوجه شد که روی برگ های درخت ، متنی شبیه به دعوتنامه نوشته شده است و روی هر کدام یک اسم با رنگ قرمز نوشته شده بود. روی یکی از برگها را خواند ، نوشته بود Acelin به معنای «اصیل» ، همین که خواندنش تمام شد تمام برگ های درخت شروع کردند به ریختن ، البته نه به سمت پایین .
برگ ها با حرکتی تُند شونده به سمت آسمان بالا می رفتند و گروه گروه و دسته دسته به سمتی می رفتند. ۴ ساعت زمان صرف شد تا باردویی که دیروز ۲۱ سال کودکتر بود ، آخرین برگ را هم ببیند که چگونه به پرواز در می آید.
و بعد از آن اَبرها را دید ، که زیاد می شدند ، خورشید قرار بود تا برای همیشه خاموش شود ، قرار بود نور دیگر وجود نداشته باشد و همه در تاریکیِ مطلق مجبور باشند چشم و بینایی را فراموش کنند. هوا به سمت تاریکی می رفت ولی هنوز نور با هر سختی ای هم که شده بود از پَسِ اَبر به باردو می رسید و او هم با همه ی وجودش نور را در آغوش می گرفت.
و زمان می گذشت ، صدای کودکان از همه طرف شنیده می شد ، کودکانی که ۲۱ سال از باردو کودکتر بودند ، همه دعوتِ «پسرِ زمین» را برای پیوستن به «اتحادِ کودکانِ بالغ» پذیرفته بودند و به مزرعه ی او آمدند….
و این باردو بود که اول بار و اولین نفر وارد برکه شد ، آب تا ساق پای او بالا می آمد ، کودکان دیگر یکی یکی آمدند ، هر کدام روی شانه ی قبلی و همه روی شانه ی باردو می ایستادند ، عده ای هم بی آنکه تکان بخورند و بی آنکه تعادلشان را از دست بدهند به صورت مُوَرَب در تنه این درخت قرار می گرفتند تا شاخه های درخت پدید آید. سطح آب تغییری نکرده بود ولی پاهای باردو تا زانو در آب بود…
و رَگها باید متصل می شدند تا آنچه در ریشه ی درخت بود به بالاترین شاخه هم برسد ، پس هم زمان با این اتفاقات رَگ های روی شانه و سَرِ باردو بیرون زد و به کف و مُچ پای نفر بالا سرش فرو رفت و این اتفاق برای همه افتاد و همه کودکان به هم و همگی به باردو وصل شدند.
حال آب تا گردن باردو می رسید و کودکان هنوز به این اتحاد می پیوستند … آخرین کودک که آسِلین بود به سمت درخت رفت.
و آسِلین از بدن همه ی کودکان بالا رفت و به نوکِ نوکِ درخت رسید که کاملا نزدیکِ اَبرها بود. آسِلین با همه ی وجود دستش را بلند کرد در حالی که مشتش را گِرِه کرده بود ، دستش از اَبر ها رد شد و ناگهان مانند لکه های چربی که پراکنده شوند ابرها از دور دست آسِلین گریختند و خورشید هم سعی می کرد پر نور تر باشد گرچه تمام شدنی بود.
و درختی که آن شب ، آن زن به باردو داد را کودکان دست به دست کردند تا به آسِلین رسید ، آن را در دستش نگه داشت و به اندازه ی همه نورهای موجود در جهان از دستش نور پخش می شد ، طوری که جهان از نور آن روشن و پر انرژی گردید.
در همین حال زانوی نفرِ بالایی باردو در آبِ برکه فرو رفته بود و مطمئنم اگر باردو بود حتما خوشحال می شد ، باردو ، پسرِ زمین ، کودک بالغی که فدا شد …..

نوید دزاشیبی
۲۹/۹/۹۱