اگر فقط روز باشد

اگر فقط روز باشد چه می شود؟ اگر به جز دریا روی زمین هیچ چیز نباشد چه؟
تنها گاهی اوقات ابر لازم است تا قدری جلوی نور را بگیرد ، نوری که بی وقفه در حال لَمسِ سَر تا پایِ وجودِ من است ، یا شایَدَم نه … گاهی پریدن در آب و رفتن به عُمق آن و ماندن و گوش دادن به صدای زیرِ آب مشکل را حل می کند. به هر حال این چیزیست که هم اکنون جلوی چشمانم نقش بسته است.
آسمانَم سراسر خورشید است ، گویی به پتویی به رنگ آبیِ روشن با خال خال هایی سفید و خیره کننده نگاه می کنم. روی آب دراز می کشم … خوشبختانه بعد از سالها ، امروز دیگر به هوا احتیاج ندارم پس اگر موج های سنگین بیایند و آب به درون دهان و بینی من برود باکی نیست.
اما چرا عادت کرده ام که شب بشود؟ چرا شب باید تاریک باشد؟ چرا حتما باید تاریک باشد؟ چرا اصلن تاریکی لازم است؟ خواب به چه معناست؟ استراحت با نور آیا منافاتی دارد؟ چه کنم ، عادت کرده ام …. زیر آب می روم … بعضی قسمتها نور کمتر است. آنجا استراحت می کنم … ممکن است نخوابم ولی چشمانم را می بندم.
وقتی دوباره روی آب می آیم ، نقطه ای سوزان و درخشان مثل همیشه می آید و کنارم می ماند … نقطه حرف نمی زند اما می تواند از طریق پیشانیِ من ، واردِ جمجمه ام بشود و سَرَم ، دو چشمَم ، گوشهایَم ، دهانَم ، قلبَم و تمام وجودَم را پُر از نور و گرما کند. آن وقت حرفهایش را می فهمم.
هر بار که او اینگونه با من حرف می زند ، حس می کنم فضای داخلِ بدنم بیشتر و بیشتر می شود ، نه اینکه من حَجیم شوم ، نه … انگار تمام آنچه درون من است به یکباره با نور به صورت یکپارچه و پیوسته در می آیند.
و اگر باد بوزد … اگر باد بوزد موسیقیِ من هارمونی خودش را تکمیل خواهد کرد. با صدای آب و وزش باد و تماشای آسمانی که هر تکه اش یک خورشید کوچک دارد و نقطه نورانی که این طرف و آن طرف می رود … همه چیز کنارم هست … شاید دلیل اینکه دیگر شب نمی شود هم همین است … همراه با نور و باد و آب خوش می گذرد.

نوید دزاشیبی
۲۹/۴/۹۳
۱۰:۰۸ صبح