او کنار چاه می ایستد

شهر ما وقتی ساخته شد که یک چاهِ عمیقِ آب را روی زمینی قدیمی حَفر کردند ، کَم کَم خانه ها دورِ آن ساخته شدند ، چاه را قدیمی ترین نفرِ شهر حَفر کرده است. هنوز هم هست ، او هنوز هم زنده است ، او هر روز با نگاه کردن به ابرها باران را باعث می شود. باران چاه را پُر نِگَه می دارد. گرچه چاه به این آسانی ها پُر نمی شود ، چاه عمیق ترین ظرفِ مرد برای نگه داشتنِ باران بود ، او این چاه را خود حَفر کرده بود ، وقتی که هیچ کس جُز او در این زمین نبود ، او سپس شروع کرد به کاشتنِ تِکه تِکه هایِ خودَش در زمین و آب دادن به آنها ، مردمِ شهرش بالاخره جوانه زدند ، آنها به دنیا آمدند او و زمین هر دو مراقب مردُمِشان بودند ، او همه ما بود و هست. گاهی او را میدیدم که کنار چاه ایستاده آب را با یک سطل بالا می کشد و به رهگذران می دهد ، پس چرا بعضی آن را از او نمی گیرند؟
دیدم او در گوشه ای دیگر ایستاده بود ، او نبود ولی چشمانش مثل او صحبت می کردند، می لرزید … بیماری اش کهنه بود … من ناخودآگاه دستانش را گرفتم حس کردم من هم او هستم ، چه فرقی می کند؟ او می لرزید ،نگاه می کردم، من می لرزیدم ، بیماری ام کهنه بود، رهگذری رد شد ، نمی توانستم حرف بزنم او جلو آمد لیوان آب خودش را به من داد،ناخودآگاه دستانم را گرفت … من همان او بودم ، چه فرقی می کند؟ لیوان آب را به او دادم ، او می لرزید و چشمانش را به چشمانم می دوخت ، دستانش را فشردم …. من رفتم …. در مسیر خودم رفتم … زیرِ زمین … در کیلومترها زیرِ زمین تا بالاخره شاید او را پیدا کنم ، می گفتند او را بالا نمی شود پیدا کرد ، بالا را رها کردَم ، اتفاقا او را پیدا کردم … وقتی روی پنجره آخرین قطاری که رو به بالا می رفت نگاهم دوخته شد ، او را دیدم که به من نگاه می کرد … چرا وقتی تو را می بینم انقدر شبیه من هستی؟ و وقتی خودم را می بینم انقدر شبیه او راه می روم؟ راهِ شبیه او را می روم؟ به من گفتی تو خودت را شبیهِ او درست می کنی … اما من این گونه «درست» شده ام.
اگر تنها جایی که برای یافتنِ تو مانده باشد نقطه ای سیاه و کوچک درون قلبم باشد مطمئن باش آن را خواهم یافت و به درونِ آن خواهم رفت تا تو را بیابم که تو همان اویی و او همان من … و من و تو هر دو اوئیم و او همه ما … تنها خواهش می کنم اجازه بده تا دل او را که کنار چاه ایستاده و به ما آب تعارف می کند نشکنیم … بیا کنارم بنشین … از آبِ گوارایِ چاه آورده ام … بیا همه اش برایِ تو … من هم آبِ گوارایِ چاه را برای خودم نمی خواهم … همه اش برای تو … خوشحالم کن … از من قبولش کن …
به من نگو : تو خود را شبیهِ او «درست» می کنی … من این گونه «درست» شده ام … من تنها این طوری بود که «درست» می شدم … من «درست» شدم … تنها این طوری می توانستم «درست» شوم … من «درست» شدم …

۱۲ خرداد ۹۳
ساعت ۲۳:۵۱ شب
نوید دزاشیبی