او بالهایش را گشوده است

صدای چکشِ تنها شخصی که در حال حاضر برای مدتهاست در حال ساختن است هیچ گاه فضا را با سکوت تنها نمی گذارد. موجودی بلند قد که تمام بساطش روی میز کار سفید رنگش ، با اندازه ای نسبتا بزرگ ، جمع و جور می شود.
او می سازد! او هر روز خود را بزرگ و قوی تر می کند. خمیری سفید رنگ که درون آن مغزی از کریستال سیاه رنگ قرار گرفته است. او هنوز منتظر است … منتظر است تا زمان به اندازه ای که طول کشید تا زمان صفر شروع شود ، بگذرد. کریستال های سیاهی که به قطعات کوچک خُرد شده اند را درون خمیر سفید رنگ می گذارد ، گلوله ای درست می کند ، وقتی کریستال بعد از ۵ شماره در خمیر محو شد جسمی می سازد شبیه کِرم و می گذاردش زیر چراغ پر نور مخصوصش تا کم کم شروع کند به تکان خوردن…
امروز او برای ساختن آخرین ساخته ی خود ، خمیری برداشت. این خمیر مثل خمیرهای سابق نبود ، می شد تکه های ریزتر و بیشتر کریستال های سیاه را در جُزء به جزُء آن دید طوری که نمودِ خمیر کاملا سیاه پنداشته می شد. سفیدی دیگر لازم نبود…آن را ساخت با تمام مهارتی که طی این دوران طولانی در خود حفظ کرده بود…
جسمِ کِرمِ بزرگی درست کرد به اندازه دو و نیم برابر کِرم های معمولی که قبلا می ساخت ، آن را زیر نور قدیمی تر و سردی به شکل هلال گذاشت. دمای نور رو به سردی رفت و کِرمی در حال جان گرفتن بزرگ و بزرگ تر شد تا حدی که قریبِ ۵ برابر یک کرم سفید معمولی رشد کرد. شروع کرد به تکان خوردن ، کِرم سیاهِ بزرگ با تکان های موجی شکل و منظم به چپ و راست دو زائده در قسمت بالایی خود رویاند و به قدری رشدشان داد تا هر کدام به اندازه دو سوم اندازه یک کرم معمولی کشیده شدند…مثل دو بال…
نور سردِ هلال گونه اکنون دیگر به شکل هلال نبود دایره ای کامل شده بود ، کِرم پشت به چراغ ، دو بالِ خود را باز کرد او جان تازه ای در خود احساس کرد…
مرد سازنده تمام بساطش را از روی میزش ، همان میز سفیدی که تمام کِرم های معمولی را روی آن ساخته بود ، جمع کرد و روی میز دراز کشید. در حالی که دست چپش بالا بود وقتی روی میز آرام گرفت دستش را با سرعتی شبیه علامت دادن پایین آورد و کرم ها شروع کردند به سوراخ کردن و نفوذ کردن در بدن او و خوردن تمام وجودش ….
کرم سیاه جان گرفت … با یک بار بال زدن به سمت میز پرید و روی هیکل مرد سازنده فرود آمد. از شدت فرود آمدنش چکش مرد بی جان که هنوز در دست راستش بود به زمین افتاد ، چکشی که با صدای خُرد کردن کریستال فضا را تنها نمی گذاشت…
کرم سیاه با شدت تمام ضربه ای به سر مرد زد ….
زمان گذشت و می گذرد …. بار دیگر زمان به صفر رسید و صدای چکش …. و مردی که باید بسازد.

نوید دزاشیبی
۲۰/۸/۹۲
ساعت ۹:۱۹ صبح