افشاگری

افشاگری


میز طویلی در تالاری در یک ساختمان بزرگ ، کنار ساختمان های بزرگتر دیگر در شهری که روزی ۵ نوبت با نوایی از طبل و نِی ، مردم را از نو راه اندازی می کند ، وجود دارد. پشت میز تعدادی صندلی گذاشته اند که عده ای پشت آن بنشینند و صحبت کنند. مسیری سیاه رنگ با فاصله ۵ سانتی متر به لبه میز دور تا دور سطح آن وجود دارد که مکعب سیاه رنگی ، ایستاده بوسیله‌ی یک میله که از آن خارج شده ، در این مسیر قابل حرکت است. وسط میز یک فضای مستطیل شکل وجود دارد که در هر ضلع آن ۵ استوانه‌ی فلزی نسبتا ضخیم در میز فرو رفته است.
درون این فضا یک نوزاد را می توان جای داد. حضار طبق معمول وارد می شوند ، نزدیک در ورودی ، بزرگ نوشته شده : "لطفا قبل از ورود قلب و مغز خود را تحویل دهید" و صندوق بزرگی هم برای جمع آوری قلب ها و مغزهای حاضرین در آنجا در نظر گفته شده است.
اولین نفر وارد شد. او رئیس قبیله‌ای است که بین دو کوه در شمال این شهر زندگی می کنند. آنها در خانه هایی زندگی می کنند که بدون دیوار به یکدیگر متصلند و به خانه‌ی اول که وارد شوی ، می توانی از خانه‌ی آخر خارج شوی و در واقع منزلهای مختلف در این شهر موجود است که با ورود به منزل اول و گذر از آن و همین طور گذر از بعدی و بعدی و بعدی به صورت یک به یک به منزل آخر میرسی که مستقیم در یک دریاچه باز می شود.
بعد از رئیس این قبیله ، ۵ پسر عمو وارد شدند که وارث جنگلهای واقع در جنوب این شهر بودند. جنگلهایی که هر درخت با یک کابل سیمی به درخت دیگر متصل می شد و در واقع همه درختها به هم و در نهایت به زمین متصل می شدند.
بعد از پسر عموها ، به ترتیب رئیس انجمن مستقل جمادات و حیوانات پراکنده در اطراف شهر ، رئسای صنف گروه پخش نوای نِی و طبل و صنف معلمان ، اساتید طراز اول ، نظمیه و نیز صنف نگهبانان نیز وارد شدند. یک نفر مستقل هم که وابسته به جایی نبود و دائما دستگاهی یا جعبه‌ای سیاه رنگ که روی آن با حروف طلایی حکاکی شده بود را حمل می کرد ، وارد جمع شد. در آخر سخن گوی موجودات ریز و همچنین موجودات عالم الوهیت نظیر فرشتگان و شیاطین نیز وارد جمع شد. او بیشتر شبیه یک کلاغ بود که بدنی سفید و شبیه فرشتگان داشته باشد.
دبیر جلسه نوزادی را آورد که گفته می شد همان نوزاد نخستین است ، آن را در محفظه مستطیل شکل قرار داد ، به محض قرار گرفتن نوزاد در این محفظه به طور غیر منظم و تصادفی سِریهایی از قلب و مغز از سوراخهایی که در چشم بهم زدنی ایجاد شدند ، روی میز ظاهر گردیدند.
هر نفر به نوبت صحبت می کرد ، مکعب کوچک سیاه ، روی میز ، در مسیر دور تا دور میز حرکت می کرد و جلوی او قرار می گرفت و بعد از اینکه حضار یکصدا فریاد  "نوزاد نخستین احیا گردد" را سر می دادند، جرقه های آبی رنگی از میله های ضخیم فضای مستطیلی وسط میز به قلب و مغز نوزاد و سپس به تمام قلب و مغزهای روی میز ایجاد می شد ، در این هنگام سفیدی کامل چشمان حضار را می توانستیم ببینیم.
با این کار افکار و احساسات نسلها و نژادها جا به جا شده و در هم آمیخته می شد ، ما صدای مردم را می شنیدیم که دیوانه وار فریاد می زند و روی زمین هراسان می دویدند و خود را گم می کردند و عاجزانه و ملتمسانه فریاد می زدند که "ما را با نوایی از نِی و طبل از نو راه اندازی کنید که ما تحمل آن نداریم که به هیئت و کالبد دیگران در آییم".
و این فرآیند را یک به یک ادامه دادند تا نوبت رسید به فرد مستقل ، فردی همراه با جعبه‌ای سیاه با حروف طلایی حکاکی شده که توسط لوله هایی از خون به بدنش متصل شده بود.
فرد شروع به صحبت کردن برای حاضرین کرد : "بعد از روز پنجم شما در زمین پراکنده شدید ، شما شروع کردید به تکثیر شدن ، ما نفهمیدیم که چه زمان جای ما با نوع شما عوض شد ، نوزاد نخستین یا همان وَلَد نخست را با نوزادی دیگر عوض کردید به این امید که تعادلها را بر هم زنید و از این کار منظور خوبی نداشتید ، امروز مردم نمی دانند که آن چه در گوششان طنین می اندازد ، همان است که روزی آنها را به اصل خودشان بر می گرداند نه اینکه اتصالات میز شورای شما را در وجود آنها حکاکی کند ، اینک باز گردید که امروز نه جای شماست و نه خواهید توانست وَلَد نخست را انکار کرده و با کودکی دیگر تعادل را بر هم زنید"
او جعبه را باز کرد ، وَلَد نخست با دو بال سفید و چنگالهای آماده برای حمله بیرون پرید و قلبها و مغزها و وَلَد تحمیل شده را به کام خود فرو برد و خود رفت و در فضای مستطیلی خوابید و جرقه های آبی به مدت سه شبانه روز ایجاد گردیدند و تعادل برقرار گردید…..مثل سابق.
و این آخرین جلسه حاضرین بود و افشای مرد مستقل…..

نوید دزاشیبی

۹۱/۹/۱۶