آیات کودکانه ام

ساعتی داشتم (۱) زمان آن را به عقب بردم (۲) و من خودم می دانم دلیلم از این عمل چه بود (۳) راهی دوردست ها شدم (۴) در زمین می گشتم (۵) درختی را یافتم (۶) برایم آشنا بود (۷) مرا چیزی گفت که برایم جالب آمد (۸) من نیز شاخه ای جوان از آن درخت را با دندانهایم محکم خراشیدم (۹) از خون خود در شکافهای روی شاخه اش ریختم (۱۰) ناگهان هر دو خندیدیم (۱۱) و آدمهای آبی راه راه مانندی از زیر زمین خلق کردیم (۱۲) از خاک جدایشان کردیم (۱۳) دوباره "غش غش" به اتفاق خندیدیم (۱۴) و البته کم هم رقصیدیم! (۱۵) و من بودم راهم را ادامه می- دادم (۱۶) در مسیرم رفتم (۱۷) درختی پیر می شناختم (۱۸) او را یافتم (۱۹) برایم صحبتها کرد (۲۰) جالب و روح نواز بود (۲۱) این بار تنه-ی پیرش را با دندانهایم خراشیدم (۲۲) دلیلش این بود که او شاخه ای نداشت (۲۳) خون خودم را در خراشه های بدنش ریختم (۲۴) و صدای خنده و رقص و آدمای قرمز راه راه (۲۵) چشمانم کبودتر شد ولی ادامه می دارم (۲۶) همچنان که می رفتم (۲۷) هم زمان احساس می کردم وجودم تَرَک می خورد (۲۸) عجب! (۲۹) از هم گسستم! (۳۰) من هزاران تکه شدم! (۳۱) "اوووووَه"! (32) اما دیگر کنار آدمای آبی و قرمز راه راه نبودم (۳۳) گرچه آنها هم ابدا آگاه نبودند (۳۴) قرن ها گذشت تا متوجه عدم حضورم شدند (۳۵) اما چه سود که من دیگر در میانشان نبودم (۳۶) یک شاخه از درخت آشنا و اندکی از تنه درخت پیر (۳۷) خون آبی به علاوه خون قرمز (۳۸) نوای خنده و شادی (۳۹) و همه با هم آواز می خواندیم و می رفتیم (۴۰) گرچه کبودی چشمانمان همگی آشکارا نمایان بود (۴۱)

۱۶ اسفند ۹۰
نوید دزاشیبی