آری با تو هستم ای “او”، چرا پنهان شده ای؟

می گویند آن که دل ربا و فریبنده است سعی می کند تا از نظرها پنهان گردد ، خودش را تا بتواند از نظرها مخفی می کند. دلیل هر چه باشد ناز و کرشمه اش قطعا آخرین دلیلی خواهد بود که آن پاک ترین با فریبندگی خالصانه اش ، خود را مخفی کرده است.
زمانی در گذشته در قلبم نجوایی کرد ، اگر قلبم را به هزاران تار نازک کنار هم تشبیه کنم او تمام و تک تک این تارها را با مهارت و ظرافت همیشگی اش و با انگشتان لطیف صدای مست کننده اش نواخته است.
اگر تمام نوایش از "او" باشد و "او" را تک سُرایی کند آن بهترین نغمه من خواهد بود. چرا که "او" همیشه اغاز گر بوده است.
و اگر تمام نوایش از "هی" باشد و تمام مدت در وجودم بخواند آن وقت است که همان طور که نظاره ام می کند به خواب فرو خواهم رفت.
و اگر نوایش به "آ" برسد متوقف نخواهد شد. آن قدر بالا خواهد رفت و آن قدر مرا بالا خواهد برد تا بالاتر از ابرها باران را از بالا تماشا کنم و با هر قطره باران بر زمین ببارم ، او اصالت خورشید را با صدایش آمیخته و به من ، شنونده ازلی اش میخوراند. چه حس خوبیست خورشید زمستانی و سرمای مهربان و ابرهای سیاه. خاطرم هست روزی در کودکی وقتی در زمستانی باران زده در بلندی نشسته بودم از میان ابرها چنان دلبری کرد که هنوز دیوانه در میان خاطراتم التماس می کنم که ای بدن من ای مغز من ای تمام وجود من آن تاریخ و آن دلی که سپردم را در تمام عناصر به وجود آورنده تان ثبت کنید.
اما چرا خودت را پنهان کرده ای؟
ای "او" چرا خودت را پنهان کرده ای؟
به راستی ای "هی" چرا خودت را پنهان کرده ای؟
و ای "آ" چگونه شد که خودت را پنهان کردی؟
من می دانم … تو از عاشقان دیوانه میترسی. اما شاید غیر از این باشد.
پس تو عاشق معشوقی دیوانه ای ، دیوانه وار در تمام مدت او را نگاه می کنی. سردرگمی و سر به هوایی اش را دوست داری ، حتی مسیر گم کرده اش را هم می ستایی. آری من میدانم. اری تو در دلت آشوبیست از شوق دیدار دیوانه ات، هر چه دیوانه تَرَش بیابی ، تو مخفیانه تر نظاره اش می کنی.
مگر نه اینکه، از "او" شروع کرد ، با "هی" آرام گرفت و با "آ" چنان بالا رفت که دیگر نخواست تا باز گردد.
و خوش است شکافتن قفسه سینه با برّنده ترین تیغ ها اگر بدن "من" جای کافی برای "من" ندارد.
آری تو میدانی بدن "من" اگر از "او" به "آ" رسد کم جا تر از همیشه خواهد شد و بین شوق وصالت و عشق دیوانه وارت ، عشقت را انتخاب می کنی ، وجود کالبد عشقت را در زندان زمان ، میخواهی همچنان باشد ، باشد تا او را ببینی ، تو یک بار امتحان کردی و من سالهاست که در "من" احساس خفگی می کنم ، جایی برای "من" نیست و سالهاست خیره به ابرها و منتظر برای دیدن فریبنده ای لطیف و خالص صبر می کنم.
آری ای "او" تو خود را پنهان کرده ای
و هان ای "هی" تو خود را پنهان کرده ای
و تو ای "آ"، تو هستی که خود را پنهان کرده ای
ای خالص ترین فریبنده ی عاشق و معشوق من
 

نوید دزاشیبی
۱۹:۰۳ شب – ۰۵/۱۲/۹۵